غزل شمارهٔ ۴۶۵
هوش مصنوعی: این شعر از شاعر ایرانی اوحدی مراغی است و بیانگر حال و هوای عاشقانه و دردهای ناشی از دوری از معشوق است. شاعر از خمار عشق و غم فراق میگوید و از معشوق میخواهد که او را در درد و رنجش تنها نگذارد. او از دل شکسته و وضعیت ناگوار خود سخن میگوید و به زیبایی و جادوگری معشوق اشاره میکند. در پایان، دعوت به درک و همدلی دارد و از معشوق میخواهد که با رفتار محبتآمیزش به او کمک کند.
مستم از بادهٔ مهر تو، مرا مست مهلرفتم از دست، دمی دست من از دست مهل
هوش مصنوعی: من تحت تأثیر عشق تو هستم و به خاطر این حالا در وضعیت غیرعادی به سر میبرم. خواهش میکنم لحظهای هم مرا تنها نگذار و دستم را رها نکن.
دل ز شوق می لعل توچو خون شد مپسندپشتم از بار غم هجر تو بشکست، مهل
هوش مصنوعی: دل من از شوق لعل تو خونین و تیره شده و نمیخواهم که از شدت غم فراق تو، کمرم بشکند. لطفاً مرا مهلت بده.
باز میبینم همدست رقیبان شدهایگر از آن دست نهای کارم ازین دست مهل
هوش مصنوعی: دوباره میبینم که به رقیبانم کمک کردهای، اگر از آن طرف کار نکنی، کار من از این طرف سخت خواهد بود.
چون نداری گل وصلم، به کفم خار جفاگر غم هجر تو اندر جگرم خست، مهل
هوش مصنوعی: وقتی که گل وصال تو را ندارم و فقط خارهای جفا را در دست دارم، اگر غم جداییات در دل من درد میآورد، مهلت بده تا تحمل کنم.
گر خدنگی زند آن غمزهٔ جادو مگذارور خطایی کند آن نرگس سرمست مهل
هوش مصنوعی: اگر تیر زهرآلودی از آن چشم فریبنده پرتاب شود، نگذار. و اگر آن گل نرگس مستی مرتکب خطایی شد، اجازه نده.
دل به نزد تو فرستادم و گفتی: بس نیستاوحدی را ز جفا همچو زمین پست مهل
هوش مصنوعی: دل را به سوی تو فرستادم و تو گفتی: بس نیست، یا اوحدی را از ظلم و ستم دور کن، همچون زمین پست و فقیر رها کن.