غزل شمارهٔ ۵۹۵
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و آرزوی شاعر به معشوقی خاص است. شاعر به زیبایی و جذبهی معشوق اشاره میکند و میگوید که جانش از عشق او پر شده و دیگر در بدنش نمیگنجد. او معشوق را محور جهان خود میداند و بدون حضور او احساس ناراحتی و کمبودی میکند. شاعر همچنین به تمایز و ویژگیهای منحصر به فرد معشوق اشاره کرده و اعلام میکند که عشق او به زندگیاش معنا میبخشد. در نهایت، شاعر از دیگران میخواهد که در غم و عشق اوحدی، عشق را بنیاد کنند.
تخت شاهی دارد آن ترک ختنکی کند رغبت به درویشی چو من؟
هوش مصنوعی: آن دختر زیبا از سرزمین ختنه که تخت و سلطنت دارد، چه نیازی به زندگی ساده و درویشی همچون من دارد؟
جان من چون پر شد از سودای اوبعد ازین جانم نگنجد در بدن
هوش مصنوعی: وقتی دل من پر از عشق او شد، دیگر جانم در این بدن نمیگنجد.
پای او بودی جهان را سجدهگاهگر چنین سروی برستی از چمن
هوش مصنوعی: اگر چنین درختی از گلزار وجود میداشت، زمین برای پای او سجده میکرد.
بیرخش روزی نمیبیند دلمبیلبش کامی نمییابد دهن
هوش مصنوعی: دل من بدون دیدن چهرهات هیچ روزی را نمیبیند و بدون لبهای تو، هیچ لذتی به دست نمیآورد.
گر نبودی چهرهٔ او در نقابعذر من روشن شدی بر مرد و زن
هوش مصنوعی: اگر چهرهٔ او در پرده نبود، دلیل من برای عذرخواهی بر مردان و زنان آشکار میشد.
جمله او باشم، چو بنشینم به فکرنام او گویم، چو آیم در سخن
هوش مصنوعی: هرچه هستم، به خاطر اوست و وقتی که در فکرش فرو میروم، نام او را بر زبان میآورم و وقتی که صحبت میکنم، از او سخن میگویم.
بیخیال او نبودم در قبابیوفای او نباشم در کفن
هوش مصنوعی: من از یاد او غافل نیستم، حتی در لباس بیوفاییاش در هنگام مرگ هم او را فراموش نخواهم کرد.
او به رعنایی چنان بر کرده سرمن به تنهایی چنین در داده تن
هوش مصنوعی: او با زیباییاش تمام حواس من را به خود مشغول کرده و به تنهایی من، اینقدر درگیر او شدم.
در غم او،اوحدی، فریاد کناوحدی را عشق او بنیاد کن
هوش مصنوعی: در اندوه او، ای اوحدی، فریاد بزن و عشق او را پایهگذار قرار بده.