غزل شمارهٔ ۶۴۴
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و بیقراری خود سخن میگوید. او به خاطر عشق معشوق هر گوشهای آواره شده و احساس بیچارگی میکند. او گویی در آتش عشق میسوزد و این آتش از کودکی در دلش شعلهور است. شاعر به جفای معشوق اشاره میکند و میگوید که نمیتواند مانند آهن سخت بماند و در برابر مشکلات مقاومت کند. راز عشقش به همگان آشکار شده و او در میانه این درد عاشقانه به مسلمانان و جامعه خطاب میکند. او آرزو میکند که کاش هرگز چهره معشوق را از دور نمیدید، زیرا اکنون در نظارهگری به درد و رنجش دچار شده است. در پایان، شاعر بیان میکند که این عشق و زندگی پرتنش او را به این حال درآورده و تا پیش از این هرگز عاشق و میخواره نبوده است.
ای ز سودای تو در هر گوشهای آواره منچارهٔکارم نه نیکو میکنی، بیچاره من!
هوش مصنوعی: من به خاطر عشق و فکر تو در هر گوشه و کنار سرگردان شدهام. کار من درست نمیشود، تو هم که به حال من توجهی نداری، بیچاره و درماندهام!
روز مرگم بر سر تابوت خواهد شعله زدآتش عشقت که در دل دارم از گهواره من
هوش مصنوعی: در روز مرگم، عشق تو به اندازهای در دل من شعلهور خواهد شد که حتی بر تابوت من آتش خواهد زد، این عشق از زمان کودکیام در قلبم وجود داشته است.
ای که گفتی: با جفای یار سیمین بر بسازچند شاید ساخت؟ ز آهن نیستم، یا خاره، من
هوش مصنوعی: ای کسی که گفتی: با ستم و بیمهری یار زیبا چگونه کنار بیایم؟ آیا میتوانم تحمل کنم؟ من مثل آهن نیستم که تحمل کنم یا مانند خار باشم.
در زبان خاص و عام افتاد رازم چون سخنای مسلمانان، زبون افتادهام یک باره من
هوش مصنوعی: راز من در زبان مردم و خاص و عام منتشر شده است. اکنون ای مسلمانان، در برابر این سخن، به شدت ناچیز و بیارزش شدهام.
کاشکی! آن روی منظورش نمیدیدم ز دورتا چو دوران کردمی از گوشهای نظاره من
هوش مصنوعی: ای کاش! ای کاش که آن چهره مورد نظرش را از دور نمیدیدم، تا بتوانستم از گوشهای به او نگاه کنم و دلم کمی آرام بگیرد.
خرقهٔ پرهیزم از سودای این دل پاره شدخود نمییابم خلاص از دست این دل پاره من
هوش مصنوعی: پوشش پرهیزگاری از آرزوی این دل پارهام پاره شد و نمیتوانم از دست این دل پاره رها شوم.
اوحدی را عاشق و میخواره کرد او این چنینورنه تاکنون نبودم عاشق و میخواره من
هوش مصنوعی: اوحدی را عاشق و میخوار کرد؛ اگر این کار را نمیکرد، من تا به حال نه عاشق بودم و نه میخوار.