هوش مصنوعی: در مجلد پنجم کتاب، نویسنده به داستان ورود امیر مسعود در بلخ در روز یکشنبه نیمه ذی الحجة سال 421 هجری اشاره میکند. او مشغول ساماندهی امور سیاسی و نظامی کشور بود و نمایندگان مختلفی از جمله والیان و حضار در خدمتش حضور داشتند. در این میان، حاجب غازی، که فرمانده سپاه بود، نقش مهمی داشت و برخی از مسائل درگاه به او سپرده شده بود. نویسنده از رفتار و تواضع حضار در برابر حاجب غازی و همچنین از نارضایتی آنان نسبت به مقام و منزلت او سخن میگوید.
نویسنده همچنین به ذکر حکایتی تاریخی از فضل سهل و حسین بن المصعب میپردازد. در این حکایت، فضل به حسین میگوید که پسرش طاهر تغییر رفتار داده و به خود بزرگبینی افتاده است. حسین در پاسخ با تواضع از فرمانبرداری پسرش صحبت کرده و به فضایل طاهر اشاره میکند، که موجب تحسین امیر مأمون میشود.
این متن به مسائل قدرت، رفتار مقامات و تبعات آنها در تاریخ توجه دارد و به تبیین ساختار اجتماعی و سیاسی آن زمان میپردازد.
هوش مصنوعی: در جلد پنجم ذکر شده که امیر مسعود، که مورد رضایت خداوند است، در بلخ در روز یکشنبه، در نیمه ماه ذیالحجه در سال 421 هجری قمری آمد و مشغول به امور حکومتی شد. او مانند عروسی آراسته به نظر میرسید و کارها به خوبی در جریان بود و دوستان، خدمتکاران و رعیتها در خدمتگزاری و اطاعت از این حاکم آرام و آرامش یافته بودند.
هوش مصنوعی: همه ی درخواستها به درگاه حاجب غازی میرفت که فرمانده سپاه بود و ولایت بلخ و سمنگان را در اختیار داشت. کدخدای او، سعید صراف، در خفا بر او نظارت داشت و هر کاری که انجام میداد بهطور پنهانی به او گزارش میکرد. هر روز به درگاه او میرفت و حدود سی سپر بزرگ و نقرهای، دیلمان و سپرکشان در مقابل او قرار میگرفتند و چندین حاجب با کلاه سیاه و کمربند در جلو و تعدادی غلام در عقب او بودند، بهطوری که هر کسی به نوعی وسیلهای در دست داشت.
هوش مصنوعی: من خوارزمشاه یا ارسلان جاذب و دیگر پیشوایان امیر محمود را در دربار ندیدم. اسب او را به بیرون از کاخ بلخ میآوردند، همانطور که در زمان امیران مسعود و محمد و یوسف چنین بود. در طارم دیوان رسالت نشسته بودند تا بار به آنها بدهند. علی دایه و بستگان و سرداران محترم که در آنجا بودند، پیش از بار دادن آنجا نشسته بودند و حاجب غازی که به طارم آمد، از کنار آنان گذشت. همه ناچار برپا خواستند و به او خدمت کردند تا از کنارشان گذشت. این وضعیت برای آنها بسیار ناخوشایند بود، زیرا او را در مقامی میدیدند که قبلاً او را خرد میشمردند. آنها به هم میغریدند و میگفتند که این همه نادرست و ناصواب است، چرا که سلطنت و قدرت به سلاطین تعلق دارد و هر کسی که برگزیده شود، بالا میرود و هیچ کس نمیتواند بپرسد چرا اینگونه است. این موضوعی است که مأمون در این باره گفته است: «ما دنیا هستیم، هر که را بالا ببریم، بالا میرود و هر که را پایین بیاوریم، پایین میآید».
هوش مصنوعی: در اخبار رؤسا آمده که اشناس، که به او افشین نیز میگفتند، پس از جنگ با بابک خرّم دین و دستیابی به پیروزی، به بغداد رسید. معتصم، امیر المؤمنین، دستور داد که همه بزرگان باید هنگام ورود اشناس به درگاه، از اسب پیاده شوند و در پیش او حرکت کنند تا او به مقام او برسد. حسن سهل، با جلالتی که در زمان خود داشت، هنگام ورود اشناس از اسب پیاده شد. یکی از غلامان او مشاهده کرد که حسن در حال حرکت، پایش به هم میپیچید و از این منظر اشک در چشمانش جمع شد. حسن متوجه شد ولی چیزی نگفت. وقتی به خانه برگشت، غلامش از او پرسید که چرا گریسته است و او در جواب گفت: «چون در آن حال تو را نمیتوانستم ببینم». حسن پاسخ داد: «ای پسر، این پادشاهان ما را بزرگ کردند، اما ما بزرگ نشدیم و تا وقتی با آنها هستیم، چارهای جز پیروی از دستوراتشان نداریم». و با وجود اینکه آن غلام خنده بر لب داشت و نگران نبود، چون پادشاه محمود بر او تسلط داشت و وظیفهای چون ارسلان به او محول کرده بود، این موضوع در تاریخ یمینی ذکر شده است. در این مورد حکایتی نادر به یادم آمد که آن را اینجا یادداشت کردم تا دیگران نیز از آن آگاه شوند.
5
وتاریخبهچنینحکایتهاآراستهگردد:
هوش مصنوعی: تاریخ پر از چنین داستانهایی خواهد بود.
6
حکایتفضلسهلذوالرّیاستینباحسینبنالمصعب
هوش مصنوعی: قصه فضل سهل ذو الریاستین و حسین بن المصعب دارای نکات جالبی است. فضل سهل فردی با دو مقام و عنوان مهم بود و در زمان خود از شخصیتهای برجسته به شمار میرفت. او میان دو نوع قدرت و نفوذ، یعنی قدرت سیاسی و قدرت علمی، تعادل خاصی برقرار کرده بود. حسین بن المصعب نیز شخصیتی شناخته شده در زمان خود بود که تعاملات و روابط خاصی با فضل سهل داشت. این داستان میتواند بینشهای مثبتی را درباره تعامل میان افراد با نفوذ و نیز چالشهای موجود در فناوری قدرت ارائه دهد.
هوش مصنوعی: فضل وزیر مأمون خلیفه به حسین مصعب، پدر طاهر ذو الیمینین، گفت که پسرش طاهر تغییر کرده و از خود بیخبر شده است. حسین پاسخ داد که او فقط یک پیرمرد اطاعتپیشه است و پسرش طاهر از او نیز فرمانبردارتر است. او ادامه داد که اگر وزیر اجازه دهد، توضیحی کوتاه اما تأثیرگذار درباره طاهر خواهد داد. وزیر پذیرفت و حسین گفت که امیرالمؤمنین، طاهر را از جایگاه پایینتر از دوستان و خدمتگذارانش گرفته و قلب او را شکسته است. او به طاهر دل و قدرتی بخشیده که باعث کشته شدن برادرش به دست خلیفه شده است. اکنون طاهر به مقام بالایی رسیده و حسین از وزیر خواست که آیا میخواهد طاهر به همان حالت قبلی برگردد؟ او گفت که این امر ممکن نیست مگر اینکه طاهر به جایگاه قبلیاش برگردد. فضل به این پاسخ فکر کرد و دیگر چیزی نگفت و از آنجا رفت. خبر این مکالمه به مأمون رسید و او از این پاسخ حسین خوشحال شد و گفت که این سخن برایش از فتح بغداد ارزشمندتر است. پس مأمون ولایت پوشنگ را به حسین داد و او خود در پوشنج بود.