هوش مصنوعی: در روزهای اخیر، بو بکر حصیری، فقیهی مشهور، به خاطر مصرف بیش از حد شراب و برخورد با یکی از خواص خواجه علی میکاییل در باغ او به تقابل رسید. در این واقعه، حصیری به سوار خواجه دشنام داد و در نتیجه، غلامان خواجه به او حمله کردند و به شدت او را کتک زدند. حصیری و پسرش، بو القاسم، به عاقبت شومی دچار شدند و خواجه احمد، امیر وقت، از این ماجرا مطلع شد و اقدام به تنبیه حصیری کرد. خواجه احمد تصمیم گرفت او را به خاطر این حادثه مورد تنبیه قرار دهد و حصیری مجبور به پرداخت غرامت و عذرخواهی شد. لذا به همراه پسرش به حبس رفتند و بنا به درخواست امیر، مبلغی به عنوان جریمه پرداخت کردند. این وضعیت نشاندهندهی تحولات دربار و قوانین قاطع علیه هر گونه رفتار نامناسب است.
هوش مصنوعی: فقیه بو بکر حصیری در این روزها به وضعیتی عجیب دچار شد و در حین مستی خطایی مرتکب شد که به همین دلیل، خواجه بر او دست یافت و انتقام گرفت و به هدفش رسید. هرچند امیر هم متوجه وضعیت او شد، اما به سرعت آبروی این مرد ریخته شد. ناچار باید این وضعیت را تحمل میکرد تا همه از آن مطلع شوند و در برابر قضا و قدر الهی هیچ کاری نمیشد کرد.
چنان که گفته شد، حصیری با پسرش بو القاسم به باغ خواجه علی میکائیل رفته بودند. آنها شراب زیادی نوشیده بودند و شب را در آنجا سپری کردند و صبحگاه به دلایل ناپسند بیدار شدند. پس از صرف غذای صبحانه که خردمندان از آن پرهیز میکنند، تا زمان نماز صبح نوشیدنی صرف کردند و سپس بر اسبها سوار شدند و در حال عبور از کوی عبّاد بودند. وقتی به نزدیک بازار عاشقان رسیدند، حصیری که سوار بر مادیان بود، با پسرش و غلامانشان در حال حرکت بودند و ناگهان شخصی که از نزدیکان خواجه بود، به راهشان برخورد کرد. راه تنگ بود و تردد مردم مشکل بود. حصیری در آن لحظه به خاطر مستی به فکرش خطور کرد که این شخص چرا از روی اسب پایین نمیآید و به او خدمت نمیکند، بنابراین به او دشنام زشت داد. آن مرد به او پاسخ داد: ای ندیم پادشاه، چرا به من دشنام میدهی؟
هوش مصنوعی: حصیری به خواجه ناسزا گفت و او را به ماجرایی تهدید کرد. خواجه به شدت عصبانی شد و غلامان حصیری به او حمله کردند و تعدادی ضربه محکم به او زدند که باعث پاره شدن لباسش شد. پسر بو القاسم به غلامان دستور داد که هوشیار باشند و به عاقبت به خیر فکر کنند و از خردمندی و نیکی رفتار سؤال کرد. او از این مرد عذرخواهی کرد و از او خواست تا این ماجرا را به خداوندش نگوید، و قول داد که اگر یک لباس پاره شده، سه تا جایگزین کند. آنها رفتند و مردی که به خواجه توهین کرده بود، خود را در این وضعیت ناتوان نمییافت، زیرا عادت چاکران چنین بود که این مسائل را بزرگنمایی کنند و به عاقبت کار خود فکر نکنند. این ماجرا در روز پنجشنبه، پانزدهم صفر اتفاق افتاد. مرد بازگشت و نزد خواجه احمد حاضر شد و وضعیت بد خود را با لباس خراب و چهره آسیبدیده نشان داد. خواجه به دنبال بهانهای بود تا بر حصیری سخت بزند، زیرا میدانست که زمان مناسبی است و امیر به هیچ وجه جانب حصیری را نمیگیرد، چون میدانست که در روز گذشته به او مقام وزارت داده است.
هوش مصنوعی: امیر روز بعد برای تماشای شکار به سمت میخواران رفت. در آنجا، پردهها و تمام وسایل آشپزخانه و شرابخانه و دیگر چیزها را بیرون برده بودند. خواجه روز بعد در جایش نشسته و نامهای نوشت و به بلگاتگین فرستاد و خواسته بود که اگر امیر از احمد بپرسد چرا نیامده است، این نامه به او داده شود. اگر هم امیر نپرسد، باز هم باید نامه را بدهند چون موضوع مهمی است و نباید تأخیر بیفتد. بلگاتگین جواب داد که از دستورات پیروی خواهد کرد و در بین آنها هم حال و هوای گرم و صمیمی حاکم بود. امیر بار ننهاده برخواست و آن علامت و چتر را بیرون آورده بودند. غلامان سوار نیز در کنار ایستاده بودند و خبر آمد که فیل مادهای را به مهد بیاورند؛ آن را آوردند و امیر در مهد نشسته و فیل را راندند و بزرگان نیز به صورت پیاده در انتظار خدمت بودند.
هوش مصنوعی: وقتی او به جمع رسید، به خدمت مشغول شدند. در بدر طارم بودند و چون خواجه احمد را ندیدند، پرسیدند که آیا خواجه نیامده است؟ بو نصر مشکان اظهار کرد که روز جمعه بوده و میدانسته که خداوند تصمیم به شکار دارد، بنابراین نیامده است. حاجب بلگاتگین نامهای به همراه داشت که خواجه در آن نوشته بود: «اگر خداوند بپرسد که چرا احمد نیامده، این نامه را برسانید.» امیر نامه را گرفت و خواند. در نامه نوشته شده بود که «زندگی خداوند دراز باد، بنده میگوید که از وزارت ناامید است و هر کس به هر دلیلی در سر خود چیزی اندیشیده است. بنده در سالخوردگی به دلیل مشکلاتی به این شرایط رسیده است و نمیخواهد با دیگران درشتی کند و جهانی را دشمن خود بخواند. اما چون خداوند با حسن نیتی سخن گفته و شرایط سلطنت را پذیرفته، بنده به خاطر لطف خداوند جانش را از دست ندهد و به وظیفهاش برگردد. هنوز ده روز از این تصمیم نگذشته بود که به دلیل مشکلات، وضعیتی پیش آمد و او در حالی که در مهدی از باغ خارج میشد، درد ناشی از کار را تحمل میکرد. در بازار سعیدی، کسی به او توهین کرده و دستور داد که غلامان به او آسیب برسانند و او را بشکنند. وقتی گفت که من چاکر احمد هستم، عوام جمع شدند و به او فحش دادند. در هیچ حالتی بنده نمیتواند به درگاه خداوند بیاید و شغل وزارت را عهدهدار شود، زیرا کشیدن بار چنین قوم دشوار است. اگر خداوند رأی عفوی داشته باشد، امکان دارد در مکانی بنشیند و یا به قلعتی برود. و اگر عفو نکند، از اموال او و پسرش نگهداری خواهد کرد تا زیانی به آنان نرسد، چرا که او کسی است که ثروت بسیاری را به خزانه آورده و این نامه شهادتی از جانب اوست و درود.
هوش مصنوعی: نگاهدار؛ و فیل را برانگیز. و هر کس میپرسید: چه امکان دارد و چه چیز از پرده بیرون خواهد آمد به دشت؟ مثلهایی زد تا فرمانده لشکر غازی و فرمانده هندوستان و دیگران بازگشتند زیرا آنها را فرمانی برای شکار نبود – و او با افراد خاص خود میرفت. سپس حاجب بزرگ، بلگاتگین، فیل را نزد خود خواند و به زبان ترکی چند کلمه با او گفت و بعد حاجب بازگشت. امیر بو نصر مشکان را فراخواند، نقیبی با شتاب آمد و او در دیوان بود، گفت: خداوند مرا میخواند. او برنشست و با شتاب به امیر رسید و سپس اندکی صحبت کردند و امیر او را بازگرداند. و او به دیوان بازنگشت و به سوی خانه خواجه بزرگ احمد رفت و بو منصور، دیوانبان، را باز فرستاد و گفت که دبیران باید بازگردند؛ و ما نیز برگشتیم.
هوش مصنوعی: من به خاطر استادم به خانه خواجه بزرگ، رضیاللهعنه، رفتم و در آن جا با زحمتی روبرو شدم و تعداد زیادی از مردم را دیدم که آنقدر زیاد بودند که نمیتوانستم شمارش کنم. از یکی از مردان پرسیدم که وضع چگونه است؟
هوش مصنوعی: بو بکر و پسرش به خانهی خواجه آوردند و آنها را ایستاده نگه داشتند. هیچکس نمیدانست چه اتفاقی افتاده و در روز جمعه، افراد مهمی در آنجا حضور داشتند اما هیچکس بار نداشت جز خواجه بو نصر که آمد و رفت. من، بو الفضلم، وقتی شنیدم که به جای من، افراد زیادی به آنجا آمدهاند، از جا برخاستم و به میدان رفتم و تا نزدیک صبح در آنجا ماندم. سپس دو نامه آوردند و شنیدم که بو عبد اللّه پارسی گفت که خواجه بزرگ اعلام کرده است: «با اینکه دستور داده بودند که تو و پسرت را هر کدام هزار ضربه بزنند، من به تو رحمت کردم و فقط پانصد هزار دینار باید پرداخت کنی تا مجازاتت ملغی شود. اگر نه، هم باید تنبیه شوی و هم مال بدهی.» پدر و پسر گفتند که مطیع هستند و به هر چیزی که بگویند عمل میکنند، اما از خواجه درخواست کردند که بدانند ما توانایی پرداخت این مقدار را نداریم. بو عبد اللّه دوباره برگشت و در نهایت با سیصد هزار دینار توافق کردند و حکم صادر شد که آنها را به زندان ببرند. خلیفهی شهر هر دو را به زندان برد و افراد دیگر بازگشتند، و استاد من، بو نصر، در همانجا باقی ماند و من به خانهام برگشتم.