هوش مصنوعی: زمانی که خبر رسید خواجه احمد به نزدیکی نشابور رسیده است، امیر دستور داد تا همه به استقبال او بروند. آنها به ملاقاتش رفتند و خواجه با احترام به درگاه امیر رسید. امیر او را به نزد خود فراخواند و هدایا و نذوراتی به او تقدیم کرد. خواجه پس از جلسهای که در آن درباره موضوع وزارت صحبت شد، در نهایت قبول کرد تا وزارت را بر عهده بگیرد.
امیر پس از تأسیس وزارت خواجه، او را در مجلسی بزرگ با خلعتی فاخر و نشانی از قدرت خود مورد احترام قرار داد. خواجه هم قول داد که خدمتگزار خوبی باشد و با تمام توان در راستای منافع مملکت تلاش کند.
در ادامه، بعد از مدت کوتاهی، جریانی رخ داد که باعث شد یکی از غلامها به خواجه حسادت کرده و او را به قتل برساند. امیر دستور قصاص او را داد ولی در نهایت بر اساس شرایطی خواجه و غلام زنده ماندند. اما در دوران امارت عبدالرشید، خواجه مورد اتهام قرار گرفت و نهایتاً کشته شد.
هوش مصنوعی: وقتی خبر رسید که خواجه به نزدیک نشابور رسیده، امیر دستور داد تا همه به استقبال او بروند. مردم به سرعت به سوی او حرکت کردند و وقتی رسیدند، متوجه شدند که او در دربار حاضر شده است. در روز چهارشنبه، در ابتدای ماه جمادی الاول، مردم به او سلام کردند. امیر از او استقبال کرد و به محض اینکه متوجه شد خواجه احمد آمده، دستور داد تا به پیش او بیاید. وی به زمین بوسه زد و در کنار صفه ایستاد. امیر به بلگاتگین اشاره کرد و او هم یکی از مأموران را فرستاد تا خواجه را پیش آورد و او را بسیار دور از تخت نشاند. سپس هزار دینار به عنوان نذری برای خواجه احمد قرار دادند و او نیز یک انگشتر گرانبها از جیبش بیرون آورد که گفته شد قیمت آن هزار دینار بوده است. بلگاتگین آن را از او گرفت و به یکی از حاجبها داد تا به امیر ارائه کند. امیر از خواجه احمد پرسید که اوضاع خوارزم و لشکر چگونه است و خواجه پاسخ داد که همه چیز بر وفق مراد است و هیچ مشکلی وجود ندارد. امیر گفت که او زحمت کشیده و باید استراحت کند. خواجه خدمت کرد و بازگشت و خواستههایی برای اسبش فراهم کردند و به خانه بوالفضل میکائیل که برای او آماده شده بود، رفت و پسرش به خانه دیگری نزدیک خانه پدر رفت. وکیل هم نمونهای از غذا و پذیرایی کامل را فرستاد. هر روز او به دربار میآمد، خدمت میکرد و سپس به خانهاش برمیگشت.
هوش مصنوعی: بعد از گذشت سه روز، امیر دستور داد تا او را به نزدیک صحرای صفه ببرند و خود نیز مجالس را ترک کرد. در این زمان، بو نصر مشکان و بو الحسن عقیلی و عبدوس در حال ارسال پیام بودند و او در حال انتظار بود تا نماز پیشین برگزار شود. او درباره وزارت بسیار صحبت کرد ولی به دلیل اینکه خود را در میان این جمع غریب میدید و با رسوم این خدمت آشنا نبود، گفت که بهتر است فقط به شاگردی و پایکاری بسنده کند. اما پس از مدتی، بالاخره به وزارت تن داد و به حضور امیر آورده شد. امیر او را با مهربانی پذیرفت و او هم توجه به آداب و شرایط شغل را در نظر داشت. همچنین خواستند که اسبش را هم به او بدهند. بعد از اینکه وزارت او رسمیت یافت، دیگران به او نزدیک شده و خدمت کردند.
هوش مصنوعی: او نامهای نوشت و به استادش ارسال کرد و امیر با خط خود به آن پاسخ داد و هر چیزی که خواسته بود را برآورده کرد. او همچنین یک لباس بسیار باارزش آماده کرد و در دوشنبه ششم جمادیالاول، لباس را بر تن او کردند. کمربند هزارگانی به او بستند و حاجب بلگاتگین دست او را گرفت و به نزدیک تخت نشاند. امیر گفت:
هوش مصنوعی: مبارکی بر ما و بر خواجه و بر نظام و مردم باد. خواجه برخواست و خدمت کرد و عقدی به ارزش پنج هزار دینار را پیش امیر گذاشت. امیر یک انگشتری با سنگ فیروزه به خواجه داد و گفت: این انگشتری نماد مملکت است و به خواجه داده شد، او خلیفه ماست. برای اینکه کارها به خوبی انجام شود و نشاط کامل باشد، باید به دقت کارها را پیش ببریم، زیرا پس از فرمان ما، فرمان او در هر کاری که به نفع دولت و مملکت باشد، معتبر است.
هوش مصنوعی: خواجه اظهار کرد که بنده وظیفهاش را انجام میدهد و تمام تلاش خود را به عنوان خدمتگزار میکند تا حق نعمتهای خداوند را بشناسد. سپس به زمین بوسه زد و بازگشت. غلامی برای او هدایایی به نشان احترام و ارادت اهدا کرد و همراه او رفت. وقتی به خانه رسید، همه یاران و خدمتکاران برجسته از او استقبال کردند و بسیاری هدایایی به او تقدیم کردند. تمام زر و سیم و هدایایی که آورده بود، به صورت جمعی به امیر فرستاده شد. همچنین جداگانه هدایایی که از خوارزم آورده بود، به همراه پسر تاش، ماهروی، ارسال شد؛ چرا که پدر و پسر در زیبایی قابل مقایسه با یکدیگر نبودند و پدر (تاش) در جنگی پیش خوارزمشاه جان باخته بود.
هوش مصنوعی: امیر به این پسر توجه خاصی داشت و او را از میان غلامان خود برگزید. در این میان، حسادتها و عشقهایی از طرف دیگر غلامان نسبت به او شدت گرفت. یک شب یکی از غلامان که به او علاقهمند بود، به دیدن او رفت و در خلال این ملاقات، با چاقو به او حمله کرد و پسر کشته شد. امیر تصمیم گرفت که قصاص کند، اما یکی از بزرگان خانه گفت که اینگونه برخورد کردن با چنین چهرهای نادرست است. امیر سپس حکم داد که به آن فرد هزار ضربه شلاق بزنند، و اگر زنده ماند، ببیند چه خواهد شد. او زنده ماند و به خدمت بهتری بازگشت و حتی از قبل نیز نیکوتر و زیباتر شد و به دواتدار امیر منصوب شد. اما تبدیل به شخصی بدشانس شد و در زمان امارت عبدالرشید، به او و چند نفر از همدستانش اتهام همکاری با دشمنان زدند و این افراد به طرز وحشیانهای کشته شدند و جسدشان بر درختان آویزان شد. خداوند رحمت خود را نازل گرداند.