هوش مصنوعی: در این هفتهنامه، خبرهایی از سپاه علی عبد الله و لشکر بلخ گزارش شده است. پس از اینکه اولاد علی تگین از شکست در نسا مطلع شدند، قصد حمله به چغانیان و ترمذ را داشتند که متوجه شدند والی چغانیان، امیر بوالقاسم، سپاهی بزرگ فراهم کرده است و به همین دلیل تصمیم به بازگشت گرفتند. مذاکرات با ترکمانان سلجوقی نیز در جریان است و آنها از بازگشت حاجب بگتغدی خوشحال هستند.
در روز دوشنبه شانزدهم ذو القعدة، جشن مهرگان برگزار شد و امیر در این جشن شراب نخورده و هدایای بسیاری دریافت کرد. وزیر از خطرات ناشی از اعتماد به قوم صینی و اوضاع ناپایدار هشدار داد، اما تاکید کرد که لازم است لشکری قوی در این منطقه مستقر شود.
امیر مسعود در ادامه به سفر خود ادامه داد و از نشابور به هرات آمد و از آنجا به سمت بون و بغ و بادغیس حرکت کرد. در این مسیر خوشحال و سرگرم بود و از جنگهای اخیر نیز گزارشی از پیروزیهای خود دریافت کرد. در نهایت، شخصی به نام محمد لیث برنایی که کارهای شایستهای انجام داده بود، به دیوان رسالت معرفی شد.
هوش مصنوعی: در این هفته ها از سپاه سالار علی عبداله و فرمانده برید بلخ، بو القاسم حاتمک خبری رسید که پسران علی تگین وقتی شنیدند که سالار به سمت بگتغدی رفته و لشکر ما از نسا بازگشتهاند، تصمیم گرفتند دوباره به چغانیان و ترمذ حمله کنند و تا دو یا سه منزل از سمرقند پیش رفتند. اما خبر به آنها رسید که والی چغانیان، امیر بوالقاسم، جمعیتی بزرگ از کنجینه و کمیجیان با لشکر سنگینی برای عبور از آب جیحون به میدان آورده است و بنابراین آنها بازگشتند و نقشهشان را باطل کردند. پاسخ داده شد که ترکمانان سلجوقی که در نسا بودند به صلح و بندگی تن دادند و دریافتند که بازگشت حاجب به بگتغدی ناشی از توانایی آنها نبود. لذا به خاطر حسن نظر ما، اعتبار و ولایت دریافت کردند و در آرامش قرار گرفتند و قرار شد که مقدماتی برای خدمت در درگاه آماده کنند. ما در نیشابور خواهیم ماند تا پیام رسان ما بازگردد. مهرگان نزدیک است و پس از آن به سمت هرات و سپس بلخ خواهیم رفت تا زمستان را در آنجا بگذرانیم و پاسخ این توطئه را به اذن خداوند بگوییم.
هوش مصنوعی: در روز دوشنبه شانزدهم ذو القعده، جشن مهرگان برگزار شد. امیر، با وجود اینکه جشن بود، در ابتدایش شراب ننوشید. مردم نذورات و هدیههایی بسیار آوردند. بعد از انجام نماز، احساس شادابی کرد و به جشن و مراسم مهرگان پرداختند که به بهترین شکل برگزار شد. در این میان، فردی از قوم سلجوقیان به دیدار وزیر و مسئول دیوان آمد و در خلوت با آنها صحبت کرد. او گفت: "قول دادن به سلطان بیهوده است، چرا که این مردم را در حالتی بسیار ناپایدار دیدم. اکنون که به اینجا آمدهام، به نظر میرسد که در آنها چیزی دمیده شده است." او ادامه داد که با وجود توافقهایی که انجام شده، به عنوان یک صینی به این افراد اعتماد ندارد. همچنین شنیده بود که در مکانهای خلوت به سخره گرفتهاند و کلاههای دو شاخ را به زمین انداختهاند. او هشدار داد که نباید سلطان به سمت هرات برود، زیرا ممکن است مشکلاتی ایجاد شود، و بیان کرد که از این تصمیم کنار میکشد. وزیر در پاسخ گفت: "چرا چنین غیرممکن میگویی؟"
هوش مصنوعی: اگر او میخواهد برود، باید گروهی قوی فراهم کند تا در اینجا مستقر شوند. کسی به امیر خبر داد و خواجه بونصر برای گفتگو با امیر رفت. امیر پاسخ داد که این کار ممکن نیست زیرا از آنها مخالفتهایی پیش میآید. اگر هم چنین کاری انجام دهند، باید تدبیری برای آنها اندیشیده شود، چون دیگر ماندن در اینجا ممکن نیست و تأمین علوفه بسیار دشوار شده است.
هوش مصنوعی: حاجب باید با تعدادی از سواران از بنشابور همراه باشد و با سوری صاحب دیوان هم ارتباط داشته باشد. سوری نیز افراد زیادی دارد و در سرخس و بقاین و هرات نیز نیروهای قوی آماده خواهیم کرد. باید به دیگران نیز بگوییم که به فرمان صاحب دیوان گوش کنند و اگر نیاز شد، به سرعت به او بپیوندند. از بلخ به دلایل مربوط به نامههای رسیده، تدابیر جدیدی خواهیم اندیشید که فاصلهی زیادی با ما ندارند. باید به خواجه گفته شود که امروز کارهای خود را به پایان برساند زیرا فردا حرکت خواهیم کرد. بونصر به نزد وزیر رفت و همه چیز آماده شد. امیر مسعود در روز یکشنبه نوزدهم ذی القعدة از نشابور خارج شد و روز آخر این ماه به هرات رسید. از هرات در روز یکشنبه ششم ذی الحجّه به سمت بون و بغ و بادغیس حرکت کرد. در این مسیر بسیار خوشحال بود و به سرگرمیهای مختلف مشغول بود. سالار تلک از مرو الرود به او ملحق شد و اخبار پیروزی در جنگ با احمد ینالتگین عاصی را به او رساند. او یک لشکر قوی و آراسته با خودش داشت و امیر با استقبال زیادی از او و دیگر سرداران هندی استقبال کرد. امیر ایستاد تا لشکر هندو، هم سوار و هم پیاده، از جلو او عبور کند. همچنین پنجاه و پنج فیل که از تکران به عنوان خراج آمده بودند، نیز گذراندند و امیر از این لشکر بسیار خوشحال شد. در نزد گوزگانان، خواجه بونصر گفت که مسعود محمد لیث برنایی شایسته است و خدمات خوبی انجام داده و باید به دیوان رسالت برده شود. بونصر پاسخ داد که او را میبرم و او شایسته این احترام است. وی به دیوان آورده شد.