هوش مصنوعی: در روز پنجشنبه، امیر روزه گرفت و با نزدیکان خود نان خورد. او هر روز دوبار بار میداد و وقت زیادی را به تعمق میپرداخت. روز چهارشنبه، نامه ای از سوی نایب برید هرات به او رسید، که نگرانی و غم شدیدی برای امیر به همراه داشت. در نامه آمده بود که در جنگی که اتفاق افتاده، یاران امیر او را تنها گذاشته و از میدان جنگ گریختهاند، که باعث شکست و زخمی شدن او شده است. امیر در روز دیگر، از آن حادثه بسیار متاثر بود و هیچ طعامی نخورد.
با این حال، امیر سعی کرد دل یارانش را خوش کند و از آنان خواست تا به او بپیوندند و در برابر دشمنان ایستادگی کنند. در نهایت، همه متفق القول بودند که این وضعیت باید تدبیر شود و لازم است تا کسانی برای تقویت روحیه یاران به نزد امیر فرستاده شوند. امیر نیز برای تلافی این حادثه، تدابیری در نظر گرفت و به نزد یارانش عزمی راسخ نشان داد.
هوش مصنوعی: در روز پنجشنبه، امیر روزه گرفت و در این ماه رمضان، با دوستان و خانوادهاش غذا میخورد. او هر روز دو بار غذا میداد و به خاطر سنت پدرش، بسیار به جمعنشینی و گفتگو مشغول بود. باوجود اینکه این کارها باعث سرگرمی دل او میشد، اما با توجه به مسائل پیشآمده، فکر و تأمل در این امور فایدهای نداشت.
هوش مصنوعی: در روز چهارشنبه چهارم این ماه، امیر نزدیک وقت نماز ظهر در صفه بزرگ کوشک نو نشسته بود. او از کارهای دیگر کنار رفته و به حالتی آرام نشسته بود که استادش به او گفت باید به دیوان برگردد. در این لحظه، سواری از سواران مستقر در راه غور رسید که مدارکی با حلقهها در دست داشت و به در کوشک آمد. استاد نامه را از او گرفت و پس از خواندن دو فصل از آن، از حال و احوال آگاه شد. سپس نامهای نوشت و گفت که آن را در خریطه بگذارند و مهر اسکدار را روی آن گذاشتند. او بو منصور، دیوانبان را فراخواند و پیغام فرستاد. پس از رفتن او، استاد به شدت نگران و اندیشناک شد، به حدی که همه دبیران متوجه شدند که واقعهای بزرگ رخ داده است. بو منصور دیوانبان بعد از مدتی بدون نامه بازگشت و گفت که به زودی نامهای میخواند. استاد نزد امیر ماند تا وقت نماز بعدی و سپس دوباره به دیوان بازگشت. او آن ملطّفه را که از بو الفتح حاتمی، نایب برید بدست آورده بود، به استاد داد و گفت: «مهر کن و در خزانه نگهداری کن.» و بو منصور نیز بازگشت.
هوش مصنوعی: در گزارشی آمده است که در روز خاصی، سباشی از بهرات وارد شد و همراه او بیست غلام بودند. بوطلحه شیبانی، مسئول او، به او مکانی مناسب برای اقامت داد و خوراکی و نوشیدنی فراوانی نیز فرستاد. هنگامی که نماز دیگری نزدیک او به جماعت گذرانده شد، او به شدت افسرده و ناراحت بود و همه سعی میکردند او را دلداری دهند. آنها گفتند که تا زمانی که جهان برقرار است، این مشکل وجود دارد و دعا کردند که سلطان بزرگ همچنان پایدار بماند، چرا که نیرو، تعداد و وسایل زیادی در اختیار دارد و میتواند این گونه مسائل را حل کند. خدا را شکر که حاجب در جای خود قرار دارد. او با شنیدن این حرفها به شدت گریه کرد و ابراز احساسات کرد.
هوش مصنوعی: نمیدانم چگونه باید به خداوند نظر افکنم. جنگی به سختی بر من گذشت با دشمنان که از صبح تا نماز دیگر ادامه داشت. حقیقت این است که پیروزی آمد، اما یارانم که همپیمانانم بودند، مرا رها کردند و من زخمی شدم و ناچار بودم بروم. در این حال، قوم بازگشتند و از کمک من و شخصی به نام بطلحه صرفنظر کردند و گفتند: «سلطان به ما خیانت کرد، و دشمنان را به او نزدیک کردند و میخواستم به صبر آنان را متوجه کنم که مجبور به فرار شوند. این افراد همچنین سعی کردند قلب خداوند را نسبت به من سنگین کنند تا فرمان قاطع بدهد که باید با دشمن جنگید. و وقتی به دشمنان رسیدم، آنها آماده بودند و کار را از قبل ساماندهی کرده بودند و از دل سست خود فارغ شده بودند.
هوش مصنوعی: جنگی در گرفته بود که بسیار دشوارتر از نماز صبح بود. قوم من تلاش کردند و به فتح نزدیک شده بودند، اما سستی به دلشان افتاد و هر کسی به دنبال خودش رفت. بارها فریاد زدم که زنان را نیاورید، اما به این فرمان گوش نکردند. وقتی دشمنان وضعیت را دیدند، دلیرتر شدند. من مثالی زدم تا آنها در میدان کارزار جمع شوند و به من اقتدا کنند، اما آنها این کار را نکردند و مرا تنها گذاشتند. همه شخصیتها و بزرگان به عنوان شاهد بر من هستند که کوتاهی نکردم و اگر کسی از آنها بپرسد، همین را خواهند گفت که موجب شکست شدند. در این حین، تیری به من برخورد کرد و مجبور شدم به عقب برگردم. من با دو اسب و یک غلام به اینجا آمدم. تمام چیزهایی که متعلق به من و آن ناجوانمردان بود، به دست دشمنان افتاد، به طوری که از بهترین اسبها که در پی بودند شنیدم. من چند روز اینجا میمانم تا کسانی که میخواهند بیایند، برسند. سپس به سوی درگاه روم میروم و حال و احوال را به صورت حضوری توضیح میدهم. هر چه از من شنیدید، باید دوباره بیان شود.
هوش مصنوعی: امیر در روز دیگری نماز نخواند و از روزه خارج نشد. گفته شد که بشربتی روزه را شکست و غذایی نخورد که این موضوعی پیش افتاده بود. من استادم را دیدم که هیچ چیزی نخورده بود و در میهمانی با او بودم. در روز بعد، امیر تصمیم به میهمانی گرفت و پس از میهمانی، به همراه سردار سپاه، عارض، بونصر و حاجبان درباره وضعیت صحبت کردند و ملطّفه نمایندهای از هرات را برای آنها خواند. مردم گفتند: "خداوند عمرش را دراز کند"، زیرا در طول تاریخ این گونه وقایع همیشه بوده است و به زودی جبران خواهد شد. پیشنهاد شد که کسی از معتمدان به نزد حاجب فرستاده شود تا او را قوی کند، مانند مرهمی بر دلشان. او گفت: "این کار را خواهم کرد، اما هنوز زمان باقی است. هرچه در این زمینه باید گفته شود، گفته شده است. اما در این باره چه باید کرد؟" پاسخ دادند که تا حاجب نرسد، نمیتوان در این مورد چیزی گفت. اگر پیشنهاد عالی داشته باشد، میتواند به خواجه بزرگ نامه بنویسد تا از وضعیت اطلاع پیدا کند و پاسخ مناسب را ارائه دهد. او این را درست دانست و مثالی به استادم داد تا نامهای تهیه کند. مردم دل امیر را شاد کردند و هر کس به نوعی سخن گفت و از خود ایثار نشان داد و به خانه برگشتند. نزد وزیر نیز نامهای درباره این موضوع آمد که او را سخت به فکر فرو برد و نظرش خواسته شد. قبل از این اتفاق، در مجلس امیر درباره ترکمانان و ضعف و حقارت آنها تذکری نبود، اما پس از این حادثه، کسی جرات نداشت که سخن نادرستی بگوید و تنها چند نفر بازخواست شدند و اوضاع به شدت غمانگیز بود.