هوش مصنوعی: در روز سوم شوال، سلطان تصمیم به حرکت گرفت و به شهر سرخس رسید. در روز پنجشنبه، پس از عبور از یک جوی آبی، دشمنان خود را مشاهده کرد اما جنگی در نگرفت و دشمنان به عقب بازگشتند. شهر سرخس را خراب و ویران مشاهده کرد و امیر نگران شد و از مشاورانش خواست تا راهحلی بیابند. خبری رسید که دشمنان نزدیک شدهاند و در حال برنامهریزی برای جنگ هستند. امیر و مشاورانش درباره وضعیت دشوار لشکرشان و کمبود آب و غذا ابراز نگرانی کردند. جنگی سخت آغاز شد و بسیاری از مردم از هر دو طرف کشته شدند. در نهایت، لشکر امیر دچار ضعف و ناتوانی شد و مشاوران به او درباره خطرات ناشی از عدم اتحاد لشکریان هشدار دادند.
هوش مصنوعی: در روز سوم ماه شوّال، سلطان به تخت نشست و بسیار خرسند بود. او به سمت سرخس حرکت کرد و در روز پنجشنبه پنجم شوّال، در کنار جوی آبی به دریای نشان فرود آمدند. در آنجا دشمنان خود را مشاهده کردند، اما جنگی انجام ندادند و فقط ظاهر شدند و دوباره بازگشتند. شهر سرخس را به وضوح خراب و ویران دیدیم، در حالی که قبلاً آن را آباد و سرسبز دیده بودیم. امیر نیز اندیشهمند شد که دشمنان را در اینجا مشاهده کرده و با شخصیتهای مهم صحبت کرد.
هوش مصنوعی: آیا میتواند مردم شوخطبعتر از این باشند؟ که به مال و ثروتی که به آنها رسیده است، چنان فکر میکنند که انگار تا کنار جیحون و کوه بلخان دست از خواستههای خود برنمیدارند. گفتند: «این گونه شکست پادشاهان و ملوک است که سرداران از پیش سلطان قبلی فرار کردند و از آن قوم هیچ کس دیده نشد. این افراد گروهی از خوارج هستند و اگر بخواهند بازگردند، بیشتر از آنچه که قبلاً دیدهاند، خواهند دید.» و سپس خبری رسید که دشمنان به فاصله دو فرسخی بازگشتهاند و جمع شدهاند و آب این جوی را به گردش در میآورند و دوباره قصد جنگ دارند. امیر بسیار نگران و دلمشغول شد.
هوش مصنوعی: در شب، جاسوسان و پیامرسانان رسیدند و نامههایی آوردند که در آن نوشته شده بود: «این گروه در حال بررسی هستند و گفتند که پیشروی به سوی این پادشاه درست نیست و بهتر است به روال خود ادامه دهیم. بیایید تا اوضاع را بررسی کنیم و اگر شرایط مناسب بود، به جنگ برویم. ما در بیابان زندگی میکنیم و توانایی تحمل گرما و سرما را داریم، اما او و لشکرش نمیتوانند. چقدر میتوانند در این شرایط دوام بیاورند تا مجبور به بازگشت شوند؟» پس، سرپرست این نامهها را به امیر گزارش داد و امیر به شدت نگران و متحیر شد. روز بعد، پس از جمعآوری مشاوره با وزیر و دیگر بزرگان، این موضوع را مطرح کردند و نامهها را برایشان خواندند. امیر پرسید: «چه تدبیری باید اتخاذ کرد؟» پاسخ دادند: «ما هرچه خداوند بخواهد انجام میدهیم.» امیر ادامه داد: «و خداوند چه نظری دارد؟» گفتند: «نظرم این است که همینجا بمانیم و آماده جنگ شویم و حتی اگر دشمنان شکست خوردند، تا زمانی که از مرز آب دور نشوند، بازنخواهیم گشت.» وزیر گفت: «باید تدبیری بهتر از این اندیشید، شرایط مناسب نیست و ریسک کردن عاقلانه نیست.» در این حین، آب از جوی خشک شد و این خبر به امیر رسید. زمانی که صبحگاه فرارسید و دشمنان از چهار سمت به لشکرگاه حمله کردند، خیمهها به شدت در هم فشرده بودند و هیچگاه چنین وضعیتی را ندیده بودم. امیر به بزرگان نگریست و گفت:
هوش مصنوعی: به نام خدا، برخیزید تا ما بنشینیم. گفتند: خداوند در جای خود باقی باشد، زیرا پیشوایانی که میگویند نیامدهاند، ما بایستی برویم و وظایف خود را انجام دهیم و اگر به کمک نیاز داشته باشیم، اعلام خواهیم کرد. سپس برگشتند و مخالفان جمع شدند. وزیر و استاد مدتی نشسته و دل امیر را شاد کردند و تدبیر ارسال نامهها و مژدهدهندگان را در نظر داشتند تا ببینند چه پیش میآید. سپس دوباره برگشتند.
هوش مصنوعی: آب خوش از ما دور ماند و به چاهها افتادیم. در آنجا چاههای زیادی وجود داشت و فاصلهمان تا شهر سرخس هم زیاد نبود. هرچه یخ باقی مانده بود، نتوانستند به دلیل حملات و فشار دشمنان به دست بیاورند. تا زمان نماز دیگر، جنگی سخت ادامه داشت و بسیاری از مردم از هر دو طرف خسته و کشته شدند. قوم ما با اندوه بسیار بازگشتند. دشمنان برتری بیشتری داشتند و لشکر ما از ضعف و ناتوانی رنج میبرد. گویی لشکر از شدت خستگی در حال فروپاشی بود. فرماندهان مستنجدی که در لشکر بودند، این اخبار را به فرمانده رساندند و کسانی که مقامهای مهمتری داشتند نیز با پیغامی به وزیر رساندند و از بیتوجهی لشکریان و کمبود علف و وضعیت نابسامان شکایت کردند. آنها نگران بودند که اگر لشکر به گفتگو بیفتد و دشمنان برتری بگیرند، اوضاع بهخصوص بد شود. وزیر در زمان نماز شام به خلوت رفت و تا هنگام نماز خواب در آنجا ماند و این وضعیت را با فرمانده درمیان گذاشت. سپس برمیگشت و در راه با استادش درباره این موضوع صحبت کردند و چادرها باز شدند.