هوش مصنوعی: در تاریخ ۳۲۴ هجری، روز جمعه اول ماه، امیر پس از جلسهای با وزیر و مقامات دیگر، تصمیم گرفت که فرزند خود، مودود را به هیبان بفرستد تا با لشکرها همراه شود. همچنین برنامهریزی شد که وزیر و برخی از غلامان با او همراه شوند. در ادامه، وزیر درباره ترس خود از خصمان صحبت کرد و گفت که ممکن است باید به غزنین بروند. همچنین، مشغول نوشتن یک قرارداد مهم شدند و امیر به مشورت با وزیر ادامه داد تا مسیر کاری مشخص شود.
وزیر نیز میخواست که مدارک و نامهها به درستی تهیه شوند و به امیر پیشنهاد داد تا با خواجه مسعود ملاقات کند و از مشورتهای او بهرهبرداری کند. در نهایت، وزیر به امیر گفت که از کارهایش نگران نباشد و بر او اعتماد کند، و به امیر وعده داد که کارها به خوبی پیش خواهد رفت. امیر با خوشحالی از کارهای وزیر و تدبیرهای اویمتشکر بود.
هوش مصنوعی: روز جمعه اول این ماه و آغاز سال بود. امیر بعد از مدتی تنهایی، با وزیر، فرمانده، بوسهل حمدوی، عارض، بوفتح رازی، بدر حاجب بزرگ و ارتگین سالار نو دیدار کرد.
هوش مصنوعی: پردهدار مخصوص رفت و امیر مودود را فراخواند. سپس نامهای از دیوان به نمایش گذاشتند و آن را آوردند. سپس فرّاش آمد و به من گفت که باید کاغذ و دوات بیاورند.
هوش مصنوعی: برفتم. من را در جلسهای برای رسیدگی به شکایات نشاندند. در آنجا به جزئیات و مشکلات اشاره میکردند و افراد مهم را معرفی میکردند. سپس یکی از فرماندهان به من گفت که دو گروه تشکیل دهم، یکی در یک مکان و دیگری در جایی دیگر، تا افراد بیشتری در کنار هیبان جمع شوند. پس از آنکه کار را تمام کردیم، دبیر دربار را خواستند و او با فهرستی از غلامان آمد. من یادداشت میکردم که هر غلامی که شایستهتر بود نامش در فهرست ثبت شود و غلامان برگزیده را برمیگرداند. بعد از این کار، به وزیر نگاه کرد و گفت که در مورد آلتونتاش و گروهش که به بلخ رفته بودند، وضع خوبی ندارند و آن لشکر که با او بودند، آسیب دیده و همه چیز خود را از دست دادهاند. بنابراین، آنها باید به دربار بازگردند تا کارشان حل شود. تصمیم به نامزدی فرزند مودود برای رفتن به هیبان گرفتیم تا در کنار لشکری که یادداشت شده، بماند. حاجب بدر نیز با او خواهد بود و من باید در انتظار آنها بایستم تا لشکرها از بلخ نزدیک شوند و به ما گزارش دهند. ما هم به کارهای دیگر رسیدگی میکنیم و پس از آنکه همه آمادگی پیدا کردند، شما باید پیشتاز ما باشید و ما در پی شما خواهیم آمد. این کار باید جدی گرفته شود تا آنچه که خداوند مقدر کرده، محقق شود. آنها گفتند که اطاعت میکنیم و بازگشتند.
هوش مصنوعی: خواجه به دیوان رفت و وقتی کارش را انجام داد، مرا به نزد خود خواند و گفت: «چرا اینطور شدهای؟» جواب دادم که نمیتوانم بفهمم که او چه حسی دارد یا در دلش چه تدبیری میاندیشد، اما میدانم که از زمانی که نامهای از امیرک به دستش رسیده، حالش به کلی تغییر کرده و ناامیدی در دلش رخنه کرده است. خواجه گفت: اگر حال اینگونه است، نمیتوانم بگویم که بروم یا نروم، اما باید پیغامم را برسانم. گفتم: اطاعت میکنم.
هوش مصنوعی: احمد میگوید که خداوند به بندهاش مثالی داده که باید با فرزند خداوند به همراه بزرگان و مقامات دیگر برود، و سپاههای دیگری نیز به آنها ملحق خواهند شد. او میگوید که بنده باید بداند چه کار باید انجام دهد. اگر خداوند نظر بلندی دارد، بنده باید جایی را مشخص کند و خواستههایش را بیان کند، زیرا این سفر به دلیل اینکه فرزند خداوند و بزرگان در صف مقدم خواهند بود، حساس است و به نظر میرسد که خداوند با خوشبختی به دنبال آنان حرکت خواهد کرد و بندهها باید از او اطاعت کنند. برای هر خدمتی که به آنها دستور داده شود، باید تا جان دارند ایستادگی کنند، اما لازم نیست از بندهای که وزیر خداوند است چیزی را پنهان نگه دارند، زیرا او ممکن است دلشکسته شود. اگر خداوند نظری داشته باشد، باید با بنده در میان بگذارد تا بر اساس آن، کارها پیش برود و بنده طبق توافقات عمل کند و فرماندهان نیز طبق دستورات حرکت کنند تا هیچ خللی پیش نیاید. ممکن است که فرمانی به بندگان برسد و یا لازم باشد که به سمت بلخ و تخارستان سریعتر بروند و در هر حال، در آن مقطع زمان نمیتوان به نامههای رسمی توجه کرد. همچنین، خداوندزاده شغل مهمی دارد و امروز به مقام خلافت و رهبری سپاه خواهد رسید. او باید به گونهای عمل کند که ابزار او از غلامان و دیگر موارد بیشتر باشد. بنده نیز باید به امور خاص او توجه داشته باشد و این مسأله ضرورتی است تا او بتواند در زمینههای مربوط به خداوندزاده وی را هدایت کند.
هوش مصنوعی: من وارد شدم و این پیغام را منتقل کردم. امیر نیک زمانی به فکر فرو رفت و گفت: برو و خواجه را بخوان. من رفتم و او را احضار کردم، وزیر آمد و آغاجی او را همراه خود برد. امیر در اتاق بالایی بود که او وارد شد و درهای زیادی داشت و برای مدت طولانی منتظر ماند. سپس آغاجی آمد و مرا احضار کرد. با دوات و کاغذ پیش او رفتم و امیر به من گفت: «به خانه خواجه برو و با او به تنهایی بنشین تا آنچه که گفتهام و فرمودهام، او بگوید و توافقنامه بنویسد. بعد از آن هم با خودت نماز بخوان تا پاسخها نوشته شود. هر چیزی که انجام دهید و از او بشنوید، باید به صورت محرمانه باشد.» گفتم: «چنان کنم» و بازگشتم. بعد به خانه وزیر رفتم و مقداری خوراک خوردیم و استراحت کردیم، سپس او به تنهایی مرا احضار کرد و نشستم. او گفت: «بدان و آگاه باش که امیر از این خصمان بسیار نگران است و هرچند که من سخت تلاش کردم، فایدهای نداشت. ظاهراً قضا و قدری به او رسیده که ما نمیتوانیم پس از این کاری کنیم. او به گونهای قرار داده است که اگر چنین حالتی برای آلتونتاش پیش بیاید، داود ناچار است به سوی غزنین بیاید. و من بارها به او گفتم که این امکان ندارد که از بلخ بیخبر به جای دیگری بروند، بهخصوص غزنین، اما هیچ فایدهای نداشت و او گفت: «چیزی را که من میدانم، شما نمیدانید و باید کاری انجام دهیم و به زودی به سوی پروان و هیبان برویم.» بهطوری که وقتی من به آنجا رسیدم، او به سمت هندوستان خواهد رفت. او از من پنهان کرده و میگوید: «ما یک مدتی در غزنین خواهیم بود، سپس به دنبالتان خواهیم آمد» و من میدانم که چنین نخواهد شد. و اینکه به هر حال این جستجو زیاد فایدهای ندارد. او فرموده است تا توافقنامه نوشته شود و سپس آن را به او ارائه کنی و پاسخ و امضای بازرسان را دریافت کنی. همچنین کدخدایی برای خداوندزادهاش بر داماد ابو الفتح مسعود قرار گرفت که شایستهتر است. گفتم: «او انتخاب خوبی کرده و ان شاء اللّه که این کار به صلاح او باشد.» او گفت: «از این اوضاع نگرانم» و شروع به نوشتن توافقنامه به خط خود کرد و زمانی طول کشید تا نوشته آماده شود. و این خداوند خواجه در این امور آگاهی داشت و آنچه او نوشت، چند مرد دیگر نیز ننوشته بودند، چون در این عصر، او کافیتر و با سوادتر بود. در مورد اینکه خدمت به خداوندزاده بر چه اساسی باید انجام شود و اینکه او چگونه باید حرمت بندگان را حفظ کند، و همچنین درباره غلامان و فرماندهانشان فصلی کامل، و درباره حاجب بزرگ و دیگر افراد مهم لشکر فصلی، و در ارتباط با رفتن و آمدن و کسب اخبار خصمان فصلی، و همچنین درباره حقوق لشکر و تأسیس و حذف نایب دیوان، و در مورد اموال خزانه و لباسهایی که با ایشان خواهد بود و هزینههای لازم، فصلی مباحثاتی انجام شد.
هوش مصنوعی: من توافقنامهای را تنظیم کردم و به درگاه بردم و امیر را به زبان خادم مطلع کردم که توافقنامه را آوردهام. او مرا پیش خود خواند و مثالی زد که نباید به کسی بار مسئولیت داد و سپس به توافقنامه نگاهی انداخت و تأمل کرد. بعد از آن پرسید: "تو چه جوابی برای اینها خواهی نوشت؟" که بدون شک تو بهتر از من میدانی که بو نصر مشکان در چنین مسائلی چه نوشته است. گفتم: "برای بنده روشن است، اگر نظر عالی به توافقنامه باشد، پاسخ آن را مینویسد و [خداوند] با خط عالی امضا میکند."
هوش مصنوعی: او گفت: بنشین و همینجا سندی تهیه کن. من نشستم و نکات را نوشتم و خواندم. امیر از این کار خوشحال شد و چند نکته را تغییر داد. من هم به جملاتی که او گفت، توجه کردم و پس از آن به توافق رسیدیم. وزیر نکات را نوشت و امیر نیز با خط خود آن را امضا کرد و نوشت که: خواجه فاضل، خداوند تأییدش کند، به این پاسخها که به فرمان ما نوشته شده و با امضای او تایید شده است، اعتماد کند و در هر موضوعی که مورد نظر است، تلاش و دقت خود را نشان دهد تا شایسته تحسین و اعتماد قرار گیرد. ان شاء الله.
هوش مصنوعی: او اجازهای به من داد و گفت که با او یک معما بگذارم تا هر چه مهمتر است از هر دو طرف در آن نوشته شود. بگو که مسعود رخوذی را امشب دعوت کند تا ما را دلگرم کند و امیدهایی به ما بدهد. فردا او را با خود به درگاه ببرد تا ما را ببیند و وظیفه کدخدایی فرزند را به او سپاریم و با لباسهای زیبا او را به خانه برگرداند. من پاسخ دادم که این کار را انجام میدهم.
هوش مصنوعی: امروز در کارم به سختیهای زیادی روبرو شدم. گفتم: من تحت فشار هستم، ای کاش که کاری پیدا میکردم که برایم مناسب باشد. خواستم بروم، اما او گفت: بمان، این موضوع جالب را فراموش کردهای.
هوش مصنوعی: او گفت: میخواهم چیزی به تو یاد بدهم: مواظب باش که کار امروز را به فردا نیندازی، زیرا هر روزی که میآید، کار خود را به همراه دارد. گفتهاند که "شاید فردا، فردا کار کند." من گفتم که ملاقات با خداوند همیشه سودمند است. او قلمی برداشت و معمای عجیبی برای ما نوشت، سپس کتابی از جایی برداشت و آن را روی کاغذ نوشت و نسخهای به خط خودش به من داد. همچنین با غلامش سخنی گفت و کیسهای پر از سکه و لباس را آورد و پیش من قرار داد. من آن را بوسیدم و گفتم:
هوش مصنوعی: خداوند مرا از این عذرخواهی میکند. او گفت که من به عنوان نویسنده فعالیت کردهام و غیرممکن است که نویسندگان را بهصورت رایگان به کار بگیرند. من هم پاسخ دادم که فرمان خداوند درست است. سپس برگشتم و پنج هزار درم و پنج پارچه لباس به من دادند. روز بعد، خواجه مسعود را با خود آوردم؛ او جوانی از خانوادهی بزرگ و دارای عقل و زیبایی بود، اما هنوز در زندگی سختیهای زمانه را درک نکرده بود و تجارب تلخ و شیرین را نچشیده بود. این نشان میدهد که جوانان باید با چالشهای زمانه و حوادثی که در زندگی پیش میآید، آشنا شوند.