ساقینامه
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از ساقی می خواهد که شرابی خاص و با کیفیت به او بدهد تا از حال و روز خود رهایی یابد و به شادی و مستی دست یابد. او از ساقی می خواهد تا میای را به او بدهد که موجب افزایش کرامت و کمال شود و او را از بیحالی و ناامیدی نجات دهد. شاعر به یاد داستانهای پادشاهان باستان و عظمت آنهاست و بر این باور است که دنیا ناپایدار است و خوشیها و جلال و جبروتها همیشگی نیستند. او از ساقی میخواهد تا او را به وجد آورد و از زندان جسم رها کند. شاعر با استفاده از نمادها و تصاویر مختلف، از جمله میراث فرهنگی و تاریخی ایران، به جستوجوی حقیقت و معنای عمیقتری از زندگی میپردازد و در نهایت بر اهمیت زندگی شاد و خوشحال تأکید میکند.
بیا ساقی! آن مِی که حال آورَدکرامت فزاید، کمال آورَد
هوش مصنوعی: بیا ای ساقی، آن نوشیدنی را بیاور که حال و هوای خوب ایجاد کند و بزرگواری و کمال را افزایش دهد.
به من دِه که بس بیدل افتادهاموَز این هر دو بیحاصل افتادهام
هوش مصنوعی: به من بده که بیقرار و دلتنگ هستم و از این دو حالت بینتیجه و بیفایده ماندهام.
بیا ساقی! آن مِی که عکسش ز جامبه کیخسرو و جم فرستد پیام
هوش مصنوعی: بیا ای ساقی، آن شرابی را بیاور که تصویرش از جام، پیامهایی به کیخسرو و جمشید میفرستد.
بده تا بگویم به آوازِ نیکه جمشید کی بود و کاووس کی
هوش مصنوعی: به من بده تا با صدای نی بگویم که جمشید چه کسی بود و کاووس چه شخصیتی داشت.
بیا ساقی! آن کیمیایِ فتوحکه با گنجِ قارون دهد عُمرِ نوح
هوش مصنوعی: بیا ای ساقی، آن مشروب گرانبها را بیاور که میتواند زندگیای طولانیتر از عمر نوح را به انسان بدهد، همانطور که گنج قارون بینظیر و باارزش است.
بده تا به رویت گشایند بازدرِ کامرانی و عُمرِ دراز
هوش مصنوعی: بده تا درِ خوشبختی و عمر طولانی دوباره به رویت باز شود.
بده ساقی! آن مِی کز او جامِ جمزند لافِ بینایی اندر عدم
هوش مصنوعی: ساقی، آن شراب را به من بده که از آن، جامی به من میدهد که در حالتی نابینا کردن، به من احساس بینایی میبخشد.
به من دِه که گردم به تأییدِ جامچو جم، آگه از سِرِّ عالَم تمام
هوش مصنوعی: به من بده که در حالی که در تأیید جام هستم، مانند جم، از راز کامل جهان آگاه شوم.
دَم از سِیرِ این دِیرِ دیرینه زنصَلایی به شاهانِ پیشینه زن
صلا: به بانگ و آواز به مهمانی دعوت کردن.
همان منزلست این جهانِ خرابکه دیدهست ایوانِ افراسیاب
هوش مصنوعی: این دنیا مانند یک مکان ویران است که دیدهام کاخی بزرگ و باشکوه به نام افراسیاب.
کجا رأیِ پیرانِ لشکرکِشش؟کجا شیده آن تُرکِ خنجرکِشش؟
هوش مصنوعی: کجا نظر و تدبیر فرماندهان لشکر وجود دارد؟ کجا آن ترک جوانمردی که اثرخنجرش را در میدان رزم نشان میدهد، در حال فعالیت است؟
نه تنها شد ایوان و قصرش به بادکه کس دَخمه نیزش ندارد به یاد
هوش مصنوعی: ایوان و قصرش نه تنها در حال ویرانی است، بلکه هیچکس حتی یادگار دَخمهاش را هم به خاطر نمیآورد.
همان مرحلهست این بیابانِ دورکه گم شد درو لشکرِ سَلم و تور
هوش مصنوعی: این بیابان دور همان جایی است که سپاه سَلْم و تور گم شدند.
بده ساقی! آن مِی که عکسش ز جامبه کیخسرو و جَم فرستد پیام
هوش مصنوعی: ساقی، آن شرابی را به من بده که تصویرش از جام به کیخسرو و جَم پیامی بفرستد.
چه خوش گفت جمشیدِ با تاج و گنجکه «یک جو نَیَرزد سرایِ سِپَنج»
هوش مصنوعی: جمشید، شاه با شکوه و ثروت، به خوبی بیان کرده که ارزش یک پاره نقره به اندازه یک زندگی پر زرق و برق نیست.
بیا ساقی! آن آتشِ تابناککه زَردُشت میجویدش زیرِ خاک
هوش مصنوعی: بیا ای ساقی، آن شعلهی درخشانی که زردشت به دنبالش میگردد و زیر خاک پنهان شده است.
به من دِه که در کیشِ رِندانِ مستچه آتشپرست و چه دنیاپرست
هوش مصنوعی: به من بده که در جمع رندان و عاشقان بیخود، فرقی بین کسانی که به آتش و دنیا تعلق دارند، نیست.
بیا ساقی! آن بِکرِ مستورِ مستکه اندر خرابات دارد نِشَست
هوش مصنوعی: بیایید ای میفروش، آن دختر زیبا و پنهان در حال مستی را بیاور که در میخانه نشسته است.
به من دِه که بَدنام خواهم شدنخرابِ مِی و جام خواهم شدن
هوش مصنوعی: به من عطا کن که بگذار ببدنام شوم؛ میخورم و به مستی و شادمانی میرسم.
بیا ساقی! آن آبِ اندیشهسوزکه گر شیر نوشد، شود بیشهسوز
هوش مصنوعی: بیا ای ساقی، آن آبی که فکر را نابود میکند بیاوری؛ چرا که اگر شیر هم از آن بیاشامد، میتواند جنگل را بسوزاند.
بده تا روَم بر فلک، شیرگیربه هم بر زنم دامِ این گرگِ پیر
هوش مصنوعی: به من فرصتی بده تا مانند یک شیر قوی و شجاع در آسمان درخشش داشته باشم؛ میخواهم با قدرتی که دارم، این گرگ پیر و فریبکار را به دام بیندازم.
بیا ساقی! آن مِی که حورِ بهشتعَبیرِ ملائک در آن مِی سرشت
هوش مصنوعی: بیا ای ساقی، آن شرابی را بیاور که حورهای بهشتی، عطر آن را از صفات بهشتیان ساختهاند.
بده تا بُخوری در آتش کُنممشامِ خرد تا ابد خوش کنم
هوش مصنوعی: به من بده تا تو را در آتش بیندازم؛ بوی خوش اندیشه را تا همیشه خوشبو خواهم کرد.
بده ساقی! آن مِی که شاهی دهدبه پاکیِ او دل گواهی دهد
هوش مصنوعی: بده ساقی آن شرابی را که به من قدرت و سلطنت ببخشد؛ و دل من به پاکی و صفای آن شراب گواهی میدهد.
مِیام دِه مگر گَردم از عیب، پاکبرآرم، به عشرت، سَری زین مغاک
هوش مصنوعی: به من شراب بده، اما فقط اگر نواقص و عیبهایم را برطرف کردهای. میخواهم به شادی و لذت از این تاریکی و دردسرها بیرون بیایم.
چو شد باغِ روحانیان مَسکنمدر این جا چرا تختهبندِ تنم؟
هوش مصنوعی: وقتی که به بهشت روحانیون دست یافتهام، چرا باید اینجا در قید بدن خود باشم؟
شرابم دِه و رویِ دولت ببینخرابم کُن و گنجِ حکمت ببین
هوش مصنوعی: به من شراب بده تا سرمست شوم و جمالِ رازهای زندگی را ببینم؛ مرا به حال خراب درآور تا به گنجینهٔ دانش و حکمت دست یابم.
من آنم که چُون جام گیرم به دستببینم در آن آینه، هر چه هست
هوش مصنوعی: من آن کسی هستم که وقتی جام را در دست میگیرم، در آینهی آن هر چیز را که هست میبینم.
به مستی، دَمِ پادشاهی زنمدَمِ خسرَوی در گدایی زنم
هوش مصنوعی: در حالت مستی و نشئگی، با گفتار پادشاهی و بزرگی برخورد میکنم؛ اما در حالتی که نیازمند و فقیر هستم، به دروغ خود را از جنس و نام یک شخص بزرگ نشان میدهم.
به مستی توان دُرِّ اسرار سُفتکه در بیخودی راز نتوان نهفت
هوش مصنوعی: در حال مستی میتوان به عمق اسرار دست یافت، اما در حالت بیخودی نمیتوان رازها را پنهان کرد.
که حافظ چو مستانه سازد سرودز چرخَش دهد زُهره آوازِ رود
هوش مصنوعی: وقتی حافظ با حالتی مستانه شعر میسراید، صدای رودخانه به خاطر چرخش او به گوش میرسد.
مُغَنّی کجایی؟ به گلبانگِ رودبه یاد آوَر آن خسروانیسُرود
هوش مصنوعی: کجایی ای خواننده؟ با صدای جویبار، یادآور آن ترانههای پادشاهان باش؛
که تا وَجد را کارسازی کنمبه رقص آیَم و خرقهبازی کنم
هوش مصنوعی: برای اینکه بتوانم احساسات عمیق خود را بهخوبی بیان کنم، به رقص میآیم و از لباسهای خاصی که به من ارتباطی معنوی میدهند استفاده میکنم.
به اقبالِ دارایِ دِیهیم و تختبِهین میوهٔ خسروانی درخت
هوش مصنوعی: به دلیل شانس و خوشاقبالی که دارم، به مانند میوهٔ بارور درختی که به تاج و تخت و مقام دست یافتهام.
خدیوِ زمین، پادشاهِ زمانمَهِ برجِ دولت، شهِ کامران
هوش مصنوعی: حاکم بر زمین و پادشاه عصر، همچون ماهی در اوج قدرت و موفقیت.
که تمکینِ اورنگِ شاهی اَزوستتنآسایشِ مرغ و ماهی ازوست
هوش مصنوعی: ملک و سلطنت به او وابسته است و آرامش و راحتی پرندگان و ماهیها نیز از او سرچشمه میگیرد.
فروغِ دل و دیدهٔ مقبلانولینعمتِ جانِ صاحبدلان
هوش مصنوعی: نور دل و نگاه مهربانِ کسانی که محبوباند، بهراستی مایهٔ آرامش و حیاتِ صاحبدلان است.
اَلا اِی همایِ همایوننَظر!خجستهسروشِ مبارکخبر!
هوش مصنوعی: ای همای خوشبخت و خوشنوا که نگاهت ز برکت و سعادت پر است،
خوشایند و خوشخبر به نظر میرسی.
فلک را گهر در صدف چون تو نیستفریدون و جم را خَلف چون تو نیست
هوش مصنوعی: در آسمان، چون تو نگین در صدف وجود ندارد. نه فردوسی و نه دیگران مانند تو جانشینی ندارند.
به جایِ سِکندر، بمان سالهابه دانادلی، کشف کُن حالها
هوش مصنوعی: سالها بمان و به جای سکندر زندگی کن. وضعیتها و احوالات را مانند دانادلی کشف کن.
سَرِ فِتنه دارد دگر روزگارمن و مستی و فتنهٔ چشمِ یار
هوش مصنوعی: زمانه پر از آشوب و جنجال است و من در این دنیای پرالتهاب، دچاری از مستی و جذابیت چشمان محبوبم هستم.
یکی تیغ داند زدن روزِ کاریکی را قلمزن کُند روزگار
هوش مصنوعی: برخی افراد در زندگی خود از طریق تلاش و کار سخت به پیشرفت میرسند، در حالی که برخی دیگر با شرایط و جبر روزگار مواجه میشوند و در نتیجه از مسیر موفقیت دور میمانند.
مغنّی! بزن، آن نوآیینسرودبگو با حریفان به آوازِ رود
هوش مصنوعی: خواننده، آن ترانهی نو را بزن. بگو به رقبایتان که با صدای رود بخوانید.
«مرا بر عدو عاقبت فرصت استکه از آسمان مژدهٔ نصرت است»
هوش مصنوعی: من در نهایت به دشمن خود فرصتی خواهم داشت که از آسمان بشارتی به پیروزی برای من آمده است.
مغنّی! نوایِ طرب ساز کنبه قول و غزل قصّه آغاز کن
هوش مصنوعی: خواننده، موسیقیای شاداب و روحانگیز بساز و به وعدهها و شعرها داستان را شروع کن.
که بارِ غمم بر زمین دوخت پایبه ضربِ اصولم برآوَر ز جای
اصول: گویا نام یکی از انواع ریتم بوده است برای رقص و پایکوبی؛ در غیاثاللغات از ریتمی به نام «اصول فاخته» یاد شده است.
مغنّی! نوایی به گلبانگِ رودبگوی و بزن خسروانیسرود
هوش مصنوعی: خوانندهای با صدای شاد و پرنشاط، آهنگی زیبا به گوش رود میرسند و باید شعری از بزرگی و عظمت را بخواند و همزمان با آن بنوازد.
روانِ بزرگان ز خود شاد کنز پرویز و از باربد یاد کن
هوش مصنوعی: خودت را شاد کن و یاد بزرگان را زنده نگهدار؛ از پرویز و باربد، دو شخصیت بزرگ و مشهور، صحبت کن.
مغنّی! از آن پرده نقشی بیارببین تا چه گفت از درون، پردهدار
هوش مصنوعی: خواننده، از آن پرده یک تصویر زیبا بیاور. ببین چه چیزی از دل پردهدار بیان کرده است.
چنان بَرکِش آوازِ خنیاگریکه ناهیدِ چَنگی به رقص آوری
هوش مصنوعی: به گونهای صدای خواننده را بالا ببرید که ناهید، الهه موسیقی، را به رقص وادار کنید.
رهی زن که صوفی به حالت روَدبه مستیِ وصلش حوالت روَد
هوش مصنوعی: به کسی که در حال مستی و شعف است نگاهی بینداز، چرا که حال و هوای این صوفی تو را نیز به سمت خود خواهد کشید.
مغنّی! دف و چنگ را ساز دِهبه آیینِ خوش، نغمه آواز دِه
هوش مصنوعی: پرچم شادی را برافراشته کن؛ به شکل دلنشین و زیبا، آواز را سر بده.
فریبِ جهان قصهٔ روشن استببین تا چه زاید، شب آبستن است
هوش مصنوعی: جهان فریبنده داستانی روشن دارد؛ ببین که چه چیزی از این فریب زاده میشود، چون شب در حال زاییدن است.
مغنّی! ملولم، دوتایی بزنبه یکتاییِ او که تایی بزن
هوش مصنوعی: خواننده، حالم گرفته است، لطفاً دو باری موسیقی بزن. برای آنکه او که یکتاست، تنها یک بار موسیقی بزن.
همی بینم از دورِ گردون شگفتندانم که را خاک، خواهد گرفت
هوش مصنوعی: من از دور به آسمان نگاه میکنم و چیز عجیبی میبینم. نمیدانم که خاک، در نهایت چه کسی را خواهد بلعید.
وگر رندِ مُغ آتشی میزندندانم چراغِ که برمیکُند
هوش مصنوعی: دیگری که دلش میخواهد، آتش به جان میزند و نمیدانم چراغِ کدامین کس را خاموش میکند.
در این خونفِشان، عرصهٔ رستخیزتو خونِ صُراحی و ساغر بریز
هوش مصنوعی: در این میدان پرخون و جنب و جوش، تو همچون شراب در جام، خون بریز.
به مستان، نویدِ سرودی فرستبه یارانِ رفته درودی فرست
هوش مصنوعی: برای شادی و سرورِ عاشقان، بشارتی بفرست. برای دوستانی که رفتهاند، پیامی پر از محبت بفرست.