غزل شمارهٔ ۱۵
هوش مصنوعی: این شعر به表达 احساسات عشق و دلتنگی شاعر میپردازد. شاعر به یک معشوق مقدس و بهشتی اشاره دارد که سبب آرامش و خواب راحت او شده است. اما در عین حال، او از دوری و بیتوجهی معشوق به درد و نالههایش نگران است. زیبایی و جذابیت چشمهای معشوق، او را به مستی و غم میکشاند و او از اینکه هیچ کس احوال او را نمیپرسد، دلگیر است. شاعر همچنین از تجارب و مشکلاتی در مسیر زندگیاش میگوید و از خداوند طلب کمک میکند تا روزهای سخت را سپری کند. در پایان، حافظ به وضعیتی از احساسات عمیق و آرزو برای بازگشت به نزد معشوق اشاره دارد و از او میخواهد که از عتاب و خشمش درگذرد.
ای شاهد قدسی، کِه کَشَد بند نقابت؟وی مرغ بهشتی، که دهد دانه و آبت؟
ای محبوب ِ بهشتی! چه کسی بند ِ روبند ِ تو را میکشد؟ و ای مرغ ِ بهشتی!
چه کسی دانه و آب به تو میدهد؟
بند ِ نقاب کشیدن، نزدیک بودن و محرم بودن را نشان میدهد و دانه و آب
دادن نیز نوعی همخانه بودن. از مخاطب ِ شعر ِ خود با لحنی شبیه ِ عتاب و آمیخته
با حسادت پرسشی میکند.
شاهد به معنایِ
معشوق و محبوب و زیباروی آمدهاست. برخلاف ِ «قُدسی» که در ادبیات ِ کهن و بهویژه
ادبیات ِ عرفانی، نوعی هالهیِ قداست و پاکی و الاهی با خود دارد، شاهد، عبارتی با
بار ِ معنایی ِ زمینی و چهبسا مذموم
دارد. با این برداشتها، این ترکیب ِ شاهد ِ قدسی، تناقضی هم در خود دارد. با نوعی
دلهره آمیخته با حسادت، یا در گفت و گویی خیالی میان ِ خود و معشوق، یا مستقیم،
مورد ِ خطاب قرار میدهد که چه کسی به تو نزدیک است و میتواند بند ِ نقاب ِ تو را
بکشد و چهرهیِ بی روبند ِ تو را ببیند.
خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوزکآغوشِ که شد منزل آسایش و خوابت؟
در این فکر ِ جگرسوز که آغوش ِ چه کسی منزل ِ آسایش و خواب ِ تو شده، خواب از
دیدهیِ من رفتهاست. در آغوش ِ چه کسی میآسایی و به خواب میروی؟
درویش نمیپرسی و ترسم که نباشداندیشهٔ آمرزش و پروای ثوابت
حالی از تهیدست و
درویش نمیپرسی! میترسم که توجه و بیمی از اینکه خدا تو را بیامرزد نداشته باشی
و اعتنا و میلی به انجام ِ ثواب نداشته باشی!
معروف است که پرسیدن ِ درویش، یا به فکر ِ نیازمندان و مستمندان بودن، ثوابی
است که نیکوکار، پاداش ِ انجام ِ این کار ِ خوب و پسندیده را در آخرت از خدا خواهد
گرفت. انگاری شاعر در این بیت خود را درویش گفته و انتظار دارد که همانطور که
اغنیا و نیکوکاران، برای ثواب، حالی از فقرا و نیازمندان میپرسند و دستی از او میگیرند،
یار، جویایِ احوال ِ او شود که ثواب دارد! و چون میبیند که یار چنین التفاتی به
او ندارد، به طنز ِ آمیخته به طعنه میگوید بیم دارم که هیچ به فکر ِ آخرت ِ خود
نباشی! و ترس و فکر و واهمهئی از بابت ِ آمرزش ِ حق نداری و انگار اعتنا و میل و
رغبتی به انجام ِ کار ِ ثواب هم نداری!
راه دل عشّاق زد آن چشم خماریپیداست از این شیوه که مست است شرابت
آن چشم ِ خماری ِ تو،
دل ِ عاشقان را دزدیدهاست، یا: آن چشم ِ خمار، نغمهئی باب ِ دل ِ عاشقان زدهاست.
از این ناز و عشوه و وضعی که داری، مشخّص است که شراب ِ تو، مست است.
«این شیوه»، شیوهیِ چشم ِ یار است که شرابی خوش نوشیدهاست و مست است و چنین راه ِ دل ِ عشاق میزند.
تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفتتا باز چه اندیشه کند رأی صوابت
تیری که از غمزه بر دل
ِ من زدی، خطا رفت. تا این بار ببینیم که اراده و عزم ِ درست ِ تو چه تدبیری خواهد
اندیشید.
تیری از غمزه، اگر غمزه در معنایِ مژه و در معنایِ برهم زدن ِ مژگان از ناز و
کرشمه باشد، میتوان گفت تیری که یار از غمزه به دل ِ یار زده، تیر ِ مژگان و تیر ِ نگاه و کرشمه است که
بر دل ِ یار زده. از غمزه خطا رفت را هم اگر به این شکل معنی کنیم که با ناز و
غمزه زدی، به همین خاطر که دقیق نشانهگیری نکردی، خطا رفت و درست به هدف نخورد. و باید ببینیم که این بار که
بهدرستی و با دقت و با رایِ صواب و قصد و عزم ِ راست و درست تیر بزنی، چه خواهد
شد. اندیشه و رای و صواب نیز در تناسبی، معنایِ دیگری ایجاد میکنند. رای ِ صواب
را حکم و اراده و میل ِ درست و راست در نظر بگیریم. و اندیشه را هم به معنایِ
تدبیر و تفکر و هم به معنای بیم میشود در نظر گرفت. تا حکم ِ صواب ِ تو این بار
چه فکری خواهد کرد.
هر ناله و فریاد که کردم نشنیدیپیداست نگارا که بلند است جَنابت
هرچهقدر که ناله و
فریاد کردم، تو نشنیدی. معلوم است و پیداست که درگاه و آستانهیِ قصری که در آن
زندگی میکنی رفیع است. (که صدای من و ناله و فریاد ِ من به گوش ِ تو نمیرسد)
حسی مثل ِ اختلاف ِ طبقاتی ِ امروز را به ذهن میآورد که ناله و فریاد ِ ضعفا
به گوش ِ بلندمرتبهها نمیرسد. و همچنین این حس را از بیت میگیرم که شاعر به
تضرّع یا گدایی یا عرض ِ نیاز و زاری به در ِ معشوق آمده و از آنجا سر و صدا و
استغاثه کرده. اما معشوق صدایِ او را نشنیده و التفاتی نکرده. و شاعر به کنایه
گفته پیداست و به نظر میرسد که جناب و آستانهیِ تو بسیار بلند است که صدای من را
نشنیدی.
دور است سر آب از این بادیه، هشدارتا غول بیابان نفریبد به سرابت
بسیار میباید راه
بپیمایی تا به سر ِ آب برسی. مبادا غول ِ بیابان در میانهیِ راه تو را به سراب
بفریبد. مخاطب ِ این هشدار، میتواند
دل ِ خود ِ شاعر باشد نه مخاطب ِ شعر. و در بیت ِ بعدی نیز دل ِ خود را خطاب قرار
داده.
تا در ره پیری به چه آیین رَوی ای دلباری به غلط صرف شد ایّامِ شبابت
حالا که دوران ِ جوانی
ِ تو به غلط صرف شد. ببینیم در ره ِ پیری به چه طریق و روشی خواهی رفت.
ره ِ پیری، مسیری را به ذهن ِ من میآورد که در پیری طی خواهد کرد. به آئینی
رفتن یعنی به شیوه و سبکی زندگی کردن. به طعنه سخن میگوید: ببینیم زمان ِ پیری ِ
خود را به چه آئین و طرز و روشی خواهی پیمود. حالا که ایّام ِ جوانی را به غلط و
به نادرستی سپری کردی. حال مشخص نیست که منظور ِ
شاعر از غلط چیست و آئین و روش کدام است! هم میتوان گفت که در جوانی نتوانستی
اندوختهئی برای آخرت بیندوزی و در دوران ِ پیری جبران کن و به مذهب و آئینی برو
که چنین اندوختهئی با خود ببری؛ هم میتوان برعکس ِ این را تلقی کرد. که در جوانی
که نتوانستی به کام و آرزویِ دل برسی، ببینیم پیری چه میکنی!
ای قصرِ دلافروز که منزلگهِ انسییا رب مَکُناد آفتِ ایّام، خرابت
ای قصر ِ دلافروز که
خانهیِ امید و منزل ِ اُنس ِ مایی. از خدا میخواهم که آفت ِ ایّام، تو را خراب
نکُنَد. به نظر ِ من، مخاطب ِ این
بیت، همانا قصر و کاخ است. البته میتوان استعاره از معشوق یا یار هم در نظر گرفت.
اما حسی که من میگیرم، نوعی دعایِ خیر برای قصر ِ شخص ِ بزرگی است که این قصر ِ
دلافروز، منزلگاه ِ اُنس است. و منزلگَه ِ اُنس، هم میتواند اشاره به جایی
باشد که عاشق و معشوق در آن موانست و دیدار و وصال داشتهاند؛ و هم میتواند اشاره
به قصر و تالار و خانهیِ بزرگی باشد که عشاق و شاعران و اهل ِ دل را در آن، راهی
بوده و در آن مجالس ِ انس، روزگاری خوش داشتهاند.
حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزدصلحی کن و بازآ که خرابم ز عِتابت
حافظ، آن غلامی نیست که از
خواجه و ارباب ِ خود بگریزد و برود. من از خشم گرفتن ِ تو خراب ام. آشتی کن و
برگرد. خواجه، سلطان و ارباب، گاهی
بر بندگان ِ خود خشم میگیرد. در هر حال ِ حکم ِ او جاری و ساری است و جُرمی بر او
نبود و بسته به کَرَم و عنایت و لطف ِ خواجه بود که بر بنده ببخشاید و مهربانی کند
یا نه. گاهی غلامان از عتاب و خشم ِ
اربابان ِ خود مینالیدند یا میگریختند، اما غلامانی با وجود ِ جور و جفا و خشم ِ
خواجگان، همچنان به او وفادار میماندند