غزل شمارهٔ ۱۲۰
راهنما_ اِریس : حافظ در این شعر به توصیف نورِ جان که در دل رویت کرده می پردازد و همچون اکثر اشعارش به ناپایداری نور و یا عدم جذب شدن به نور ، شعر سروده . او به مرحله رویت نور و نزدیک بودن آن اشاره دارد و همچون اکثر اشعارش ، نتوانسته جذب نور شود و او را دچار آه و افسوس نموده است .
بتی دارم که گِرد گل ز سُنبل سایهبان داردبهارِ عارضش خطّی به خونِ ارغوان دارد
دلبر زیبارویی دارم که موهای مجعد و انبوهش همانند سنبل اطراف صورت همانند گل او را مثل سایه بانی احاطه کرده اند و چهره ی او که نوبهار است ( اشاره به نوجوان بودن ) یک خط نازک به رنگ ارغوانی ( قرمز تیره و بسیار جذاب) را داراست و یا بهار عارضش فرمانی برای ریختن خون شکوفه ارغوان دارد( صنعت ایهام : خط:خط سبزه و یا دست نوشته و فرمان همچنین مشخص است که معشوق نیز نوجوانی مذکر می باشد)
غبارِ خط بپوشانید خورشیدِ رُخَش یا رببقایِ جاودانش ده، که حُسنِ جاودان دارد
این چهره درخشان آنچنان تابان و روشن است که آن خط ارغوانی ظریف ( که در بیت قبل از جلوه گر بودن آن گفته شده ) همانند غباری است که توانایی پوشاندن درخشندگی آن خورشید را ندارد و از خداوند می خواهد که به خاطر این زیبایی که لیاقت جاودانگی دارد به او عمر همیشگی دهد.
چو عاشق میشدم گفتم که بُردم گوهرِ مقصودندانستم که این دریا چه موجِ خونفشان دارد
آن زمان که تازه پا به عرصه عاشقی میگذاشتم پنداشتم که گوهر مقصود ( وصال یا معشوق ) را به دست آورده ام( اطمینان کاذب ) اما دریای عشق در ظاهر آرام است اما باطنی طوفانی با موج هایی خون افشان ( رنج ها و بلایای راه عشق ) دارد ( که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها )
ز چشمت جان نشاید بُرد کز هر سو که میبینمکمین از گوشهای کردهست و تیر اندر کمان دارد
از گرند نگاه کشنده و افسونگر تو نمی توان جان سالم به در برد زیرا به هر طرف که نگاه میکنم میبینم که در گوشه ای کمین کرده و آماده ی پرتاب تیر نگاه از کمان ابروان است .
چو دامِ طُرِّه افشاند ز گَردِ خاطرِ عشاقبه غَمّازِ صبا گوید که راِزِ ما نهان دارد
زلف معشوق همانند دام و فکر و آنچه در دل عشاق می گذرد مثل گَردیست که در پیچ و خم زلف او گرفتار می شود و زمانی که موی خود را می افشاند این گرد پراکنده می شود به باد صبا که خبررسان است بگویید گَردِ رازِ عشق ما را پنهان کند و آن را فاش نکند.
بیفشان جرعهای بر خاک و حالِ اهلِ دل بشنوکه از جمشید و کیخسرو، فراوان داستان دارد
هنگام نوشیدن شراب جرعه ای از آن را بر خاک به یاد اهل دل بریز و بی خودی خود را با خاک شریک شو زیرا این خاک داستان های فراوانی از سرگذشت صاحبان قدرت همانند جمشید و کیخسرو را داراست ( یعنی دنیا بی اعتبار است و خاک بهترین گواه این مدعا)
چو در رویت بخندد گُل، مشو در دامَش ای بلبلکه بر گُل اعتمادی نیست، گر حُسنِ جهان دارد
زمانی که گل به روی تو میخندد و روی خوش نشان می دهد در دام زیبایی فریبنده آن نیفت زیرا اگر تمام زیبایی های جهان را هم داشته باشد نمی توان به آن اعتماد کرد چون هم این زیبایی ظاهری است و هم ناپایدار
خدا را، دادِ من بِسْتان از او ای شِحنهٔ مجلسکه می با دیگری خوردهست و با من سر گِران دارد
ای حاکم و مدیر مجلس به خاطر خدا داد من را از او بگیر زیرا شادی و می خوردنش را با دیگری انجام داده و سرسنگینی و خماریش را برای من آورده است.
به فِتراک ار همیبندی خدا را زود صیدم کنکه آفتهاست در تأخیر و طالب را زیان دارد
راهنما_ اِریس : حتی شده اگر به بند طناب ببندی و من رو با درد و رنج دنبال خودت رو زمین بکشی ، باز من راضیم . چون اگر در جریان مشاهده گری و جذب شدن ، سالک به موقع جذب نشه آفاتی همچو خواب آلودگی و خستگی و بی رمقی و بی حوصلگی به سراغش میاد .
ز سروِ قَدِّ دلجویت مکن محروم چشمم رابدین سرچشمهاش بِنْشان که خوش آبی روان دارد
راهنما_ اِریس : مرا از قد و بالای خودت که همچو سروی مقاوم و پایدار هست محروم نکن و آنچنان همچو سرو ، پایدار و مقاوم شو که من نتونم از جلوی تو تکون بخورم و در آخر من رو جذب خودت کن تا واردِ رودِ جانا بشم
ز خوفِ هجرم ایمن کن اگر امّیدِ آن داریکه از چشمِ بداندیشان خدایت در امان دارد
راهنما_ اِریس : از ترس اینکه تو ناپدید بشی و یا جذب تو نشم ، من رو ایمن کن و بهم اطمینان بده که این کارها رو نمی کنی تا از چشم اونهائی کها به رویت تو در دل و جذب شدن به تو شک دارند و ایمان ندارند ، حفظ بشی
چه عذرِ بختِ خود گویم؟ که آن عیّار شهرآشوببه تلخی کُشت حافظ را و شِکَّر در دهان دارد
راهنما_ اِریس : از بخت بد خودم چی بگم که ان دزد راهزن که دل رو بهم می ریزه ، ،باز این بار حافظ رو جذب خودش نکرد و حتی برای یک لحظه هم جذبش نشدم تا بوسه به بر آن لب شکر بزنم و یک لحظه شیرینی جاناها رو بچشم