غزل شمارهٔ ۲۲۴
هوش مصنوعی: این شعر به عشق و دلباختگی اشاره دارد و مفهوم عمیق آن به عدم جدایی از محبوب و وفاداری به او مربوط میشود. شاعر از دلی میگوید که پی نظر معشوق است و به هیچ چیز دیگر نمیاندیشد. او به زیباییهای معشوق اشاره میکند و میگوید که چگونه در پی شیرینی و جذابیت او، حواسش از دیگر مسائل پرت میشود. همچنین بر نگاه بیاحترامی به خود تأکید میکند و بر این باور است که در عشق و وفا باید اصول و اخلاق را رعایت کرد. نهایتاً، شاعر خواهان باده و وصالی است که این وصال از محفل دور نشود و یاد و خاطره محبوبش همیشه در ذهنش باقی بماند.
خوشا دلی که مدام از پِی نظر نرودبه هر دَرَش که بخوانند بیخبر نرود
ای خوش آن دل که هر دم به دنبالِ تماشای معشوق و نظر کردن نرود. و بدون این که خبردار شود که جایی که او را فرا میخوانند و دعوت میکنند، به آنجا نرود. هرجایی نباشد
طمع در آن لبِ شیرین نکردَنَم اولیولی چگونه مگس از پِی شکر نرود
البته که بهتر است که من در آن لبِ شیرین طمع نکنم. اما امکانپذیر نیست. مگر میشود که مگس به دنبالِ شکر نرود؟
سوادِ دیدهٔ غمدیدهام به اشک مشویکه نقشِ خالِ توام هرگز از نظر نرود
با اشک نمیتوانی سوادِ دیده (سیاهیِ چشم، مردمکِ چشمِ) من را پاک کنی و بشویی. چون که این سیاهیِ چشمِ غمدیدهیِ من، نقشِ خالِ تو است در چشمانِ من و این سیاهی هرگز از چشمِ من نخواهد ر
ز من چو بادِ صبا بویِ خود دریغ مدارچرا که بی سرِ زلفِ توام به سر نرود
مثلِ بادِ صبا که از بویِ زلفِ تو نصیب دارد، بوی زلفِ خودت را از من دریغ مکن. چون که بدونِ سرِ زلفِ تو، روزگار بر من نمیگذرد. (چرا بادِ صبا داشته باشد من نداشته باشم؟)
دلا مباش چنین هرزه گَرد و هرجاییکه هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود
به دلِ خودش نهیب می زند. ای دل! به این شیوه، هرزهگرد و هرجایی مباش. چون که با این روش، هیچ کاری از پیش نمیتوانی ببری
مکن به چشمِ حقارت نگاه در منِ مستکه آبرویِ شریعت بدین قَدَر نرود
به چشمِ حقارت به منِ مست نگاه نکن! آبروی شریعت با این مقدار و با این تقدیر نخواهد رفت.
منِ گدا هوس سروقامتی دارمکه دست در کمرش جز به سیم و زر نرود
من ِ بی مال و گدا، در هوسِ داشتنِ شخصِ سروقامتی ام که برای این که بتوان دست به کمرش برد باید سیم و زر داشت. و من از آن بی بهره ام. معنای دیگر: او بسیار ثروتمند است و تنها وقتی دست خود را به کمربند و شالِ خود می برد که سیم و زری از آن خارج کند. و منِ گدا نمی توانم به او برسم و هوس بیهوده ای دارم
تو کز مکارمِ اخلاق عالَمی دگریوفایِ عهدِ من از خاطرت به در نرود
تو که کریم و بخشنده و با اخلاقی و از کرامت های اخلاقی بهره مندی، لطفا فراموش نکن که به عهدی که با من بستی وفا کنی
سیاه نامهتر از خود کسی نمیبینمچگونه چون قلمم دودِ دل به سر نرود
از خودم گناهکار تر و کسی که نامه اعمالش سیاهتر از من باشد، نمی بینم. حق بده که دودِ دلِ من و آهِ من و کدورتِ من به سرِ من بیاید. مانندِ قلم که دوده بر سر دارد
به تاجِ هدهدم از رَه مَبَر که بازِ سفیدچو باشه در پِی هر صیدِ مختصر نرود
سعی نکن که من را با تاجِ هدهد بفریبی و از راه ببری. چون که بازِ سفید پرنده ای است که مانندِ باشه که مرغِ کوچکی است، به دنبالِ صیدِ کوچک نمی رود. تاجِ هدهد در شان من نیست و برای من مختصر است. من هدف بزرگتری دارم.
بیار باده و اول به دستِ حافظ دهبه شرطِ آن که ز مجلس سخن به در نرود
بیار باده و آن را نخست به دست حافظ بده. به شرط این که این سخن و این راز از این مجلس بیرون نرود.