غزل شمارهٔ ۲۳۲
این شعر از یک دیدگاه به بیان سیر و سلوک شاعر در مقام فقر پرداخته است. شاعر میگوید باید محبت دیوها را از دل بیرون برانی تا دل تو جایگاه فرشتهها شود. او توصیه میکند که نور را از خورشید باید بجویی نه آنکه از یک شب سرد و طولانی که آن همنشینی با حاکمان دنیاست توقع نور و گرمی داشته باشی. و در ادامه میگوید این نور و گنج را باید از سالکان فقر بخواهی. او در ادامه به بهار و فصل روییدن گلها و ریاحین چشم امید دارد.
بر سرِ آنم که گر ز دست برآیددست بهکاری زنم که غصّه سرآید
تصمیم دارم اگر بتوانم کاری کنم تا غم و غصهها به پایان برسد
خلوتِ دل نیست جایِ صحبتِ اَضداددیو چو بیرون رود فرشته درآید
خلوت دل جای چیزهای ضد هم نیست؛ وقتی که (محبت و علاقه تو) به دیو از بین برود آنوقت است که دل تو شایسته و جایگاه فرشتگان میشود.
صحبت حُکّام ظلمتِ شبِ یلداستنور ز خورشید جوی بو که برآید
همنشینی با حاکمان مانند شبی دراز و سرد مثل یلداست؛ بهدنبال خورشید باش تا نور و گرمی بیابی.
بر درِ اربابِ بیمروّتِ دنیاچند نشینی که خواجه کی به درآید
چرا اینقدر چشم تو به دست صاحبان دنیا است؟ چرا اینقدر به دنیا طمع بستهای که چهوقت به تو روی بنماید؟
تَرکِ گدایی مکن که گنج بیابیاز نظرِ رهرُوی که در گذر آید
اگر خواستار گنج (واقعی) هستی درویشی و فقر و گدایی پیشهکن تا از یک نگاه سالکان آن کوی، به این گنج برسی.
صالح و طالِح مَتاعِ خویش نمودندتا که قبول افتد و که در نظر آید
افراد نیکوکار و بدکار کالای خود را عرضه کردند تا کالای چه کسی مورد قبول واقع شود
بلبلِ عاشق تو عمر خواه که آخِرباغ شود سبز و شاخِ گُل به برآید
ای بلبل که عاشق گلستان و گلهای زیبا هستی؛ صبر کن و عمری بخواه تا بهار و فصل شاخههای سرسبز و گلها را ببینی.
غفلتِ حافظ در این سراچه عجب نیستهر که به میخانه رفت بیخبر آید
غفلت و ناهشیاری حافظ در این دنیا چیز عجیبی نیست؛ هرکسی به میخانه میرود مست میشود.