غزل شمارهٔ ۳۳۸
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از محبت و زیباییهای عشق سخن میگوید. او به خوشیها و دلرباییهای محبوب خود اشاره کرده و از حالتی سرمستی و مدهوشی ناشی از عشق صحبت میکند. شاعر خود را بهشتی میداند که در دنیای عشق جوانان گرفتار شده است. او تاکید میکند که در عشق، گریزی نیست و باید به عاشقانهها ادامه داد. همچنین به زیباییهای شیراز و معشوقان آن اشاره میکند و از بخت و آرزوی رسیدن به محبوبش میگوید. در نهایت، شاعر، حافظ، احساسات عمیق خود را با دلتنگی و عشق توامان بیان میکند.
من دوستدارِ رویِ خوش و مویِ دلکَشَممَدهوشِ چَشمِ مست و مِیِ صافِ بیغَشَم
هوش مصنوعی: من عاشق چهرهی زیبا و موهای دلانگیزم و از نگاه سرمست و شراب خالصی که بیریا و صاف است، شگفتزده و مسحور شدهام.
گفتی ز سِرِّ عهدِ ازل یک سخن بگوآنگَه بگویمت که دو پیمانه دَر کَشَم
گفتی از راز عهد ازل (پیمانی که خدا با انسان پیش از آفرینش جهان بسته است) یک سخن بگو. بعد از آن میگویم که دو پیمانه می نوشم.
من آدمِ بهشتیَم اما در این سفرحالی اسیرِ عشقِ جوانان مَهوَشَم
من آدم بهشتی ام، اما در این سفر (زندگی)، اسیر و گرفتار عشق جوانان زیبا هستم.
در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوزاِسْتادِهام چو شمع، مَتَرسان ز آتشم
در عشق، از ساز (موسیقی) و سوختن دل (شادی و غم) چاره و فراری وجود ندارد. من همچون شمع ایستادهام (و میسوزم)، مرا از شعلهٔ آتش مترسان.
شیراز معدنِ لبِ لَعل است و کانِ حُسنمن جوهریِّ مُفلِسَم، ایرا مُشَوَّشَم
شیراز سرشار از (دلبران با) لب های لعل گون است و معدن زیبایی. من گوهر فروش (زرگر) مفلسام و بدین سبب پریشانام (که ازین گهرها، یعنی لب لعلگون و حسن دلبران، مستفید شده نمیتوانم).
از بس که چَشمِ مست در این شهر دیدهامحقّا که مِی نمیخورم اکنون و سَرخوشم
از بس که چشمان مستانه و خمارآلود را در این شهر دیدهام، واقعاً این روزها دیگر شراب نمیخورم (نیازی به خوردن شراب با وجود این چشمان مست ندارم) و خوشحالم (چون شراب من چشمان مست زیبارویان شهر است).
شهریست پُر کِرشمهٔ حوران ز شِش جهتچیزیم نیست وَر نه خریدارِ هر شَشَم
شهری است که از هر طرف پر از ناز و کرشمهٔ حوران و زیبارویان است. من از (مال و منال) دنیا چیزی ندارم وگرنه خریدار همه حوران و زیبارویان این شهر هستم.
بخت ار مدد دهد که کَشَم رَخت سویِ دوستگیسویِ حور گَرد فشاند ز مَفْرَشَم
اگر بخت یاریام کند که دار و ندارم را به سوی محبوب ببرم (به سوی دوست سفر کنم)، آنگه حوران بهشتی با گیسوان خود از فرش من (اسباب سفرم) گرد راه را پاک میکنند.
حافظ عروسِ طَبعِ مرا جلوه آرزوستآیینهای ندارم از آن آه میکشم
هوش مصنوعی: حافظ میگوید که زیبایی و جذابیت عواطف و احساسات من به مانند عروسی است که آرزوهایم را به نمایش میگذارد، اما من از آنچه در دل دارم، هیچ نشانهای ندارم و به همین دلیل در دل خود آه میکشم.