غزل شمارهٔ ۴۲۷
در این شعر، شاعر از روی پرنور یار خود میگوید که شمع را عاشق و شیفته خود کرده است و شاعر، پروانهوار و بیخویشتن بر گِرد او میگردد. یار او چنان زیباست که عقل را مجنون کرده و به زنجیر زلف خود کشیده است. شاعر هزاران ترفند و حیله بهکار برده تا در دل محبوب خود، مهر و لطفی بنشاند اما همه حیلههای او نقش برآب شده و آن ترفندها برای یار او تکراری و افسانه بودهاند. شاعر از لب یار خود مست شده و بهاو قول داده که جز از مستی سخن نگوید و به کسانیکه او را به مدرسه و خانقاه دعوت کردهاند گفتهاست که هوس میخانه دارد و در راه رفتن به میخانه است.
چراغ روی تو را شمع گشت پروانهمرا ز حال تو با حال خویش پروا، نه
از نور رخسار تو چنان بر شمع رفت که خود همچون پروانه عاشق تو شد، من در عشقت چنانم که از خود بیخبرم.
خِرد که قید مجانین عشق میفرمودبه بوی سنبل زلف تو گشت دیوانه
خرَد که حُکم زنجیرِ دیوانگان عشق را صادر میکرد، خود به عطر خوش زلفِ تو دیوانه شد. («بوی» معنی آرزو هم میدهد؛ در آرزوی رسیدن به زنجیر زلفت، دیوانه گشت.)
به بوی زلف تو گر جان به باد رفت، چه شد؟هزار جان گرامی فدای جانانه
در آرزوی وصال زلف تو هر جان که کشته گشت، همه فدای تو باد ای جانِ جان!
منِ رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوشنگار خویش چو دیدم به دست بیگانه
من رمیدهغیرت که به هیچکس غیرت نورزیدهام وقتی که نگار و محبوب خود را در دست بیگانه دیدم از فرط غیرت و غم از پای درافتادم.
چه نقشها که برانگیختیم و سود نداشتفسون ما بر او گشته است افسانه
چه ترفندها و حیلهها کردیم اما سود نکرد؛ فسون و حیلههای ما برای او همچون داستانی قدیمی است.
بر آتش رخ زیبای او به جای سپندبه غیر خال سیاهش که دید به دانه؟
بر رخ پرحرارت و گرم او به غیر از خال سیاهش که همچون سپند (او را از چشم بد نگهمیدارد) چه کسی دانهای زیباتر دیده است؟
به مژده، جان به صبا داد شمع در نفسیز شمع روی تواَش چون رسید پروانه
در نفَسی: در یک آن، فورا. پروانه: مجازا به معنی نور و پرتو چراغ و شمع || و نیز به معنی اجازه و برات.
مرا به دور لب دوست هست پیمانیکه بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه
با لب دوست و یار خود پیمان بستهام که جز سخن مستی و عشق، چیزی نگویم.
حدیث مدرسه و خانقه مگوی که بازفتاد در سر حافظ هوای میخانه
از مدرسه و خانقاه سخن مگو که باز هوای میخانه در سر حافظ افتاد.