غزل شمارهٔ ۴۵۴
این شعر در وصف عید نوروز و بهار و شادی است. شاعر میگوید در این فصل خوش، نسیم خوشعطر یار همهجا را معطر کردهاست پس قدر آن را بدان و دل را صفا و طراوت ببخش. اگر هم کمی پول داری آنرا خرج شادی کن که آدم مالاندوز دچار بلا خواهد گشت. در این فصل زیبا به دامن طبیعت برو تا دل تو شاد گردد و از پرندگان خوشآواز عاشقی و سخنان عاشقانه بیاموز. اکنون که فرصت رفتن به بزمی آسمانی و عالی را نداری از هرآنچه داری لذت ببر و تفریح کن. شاعر در ادامه از شاد کردن دل دیگران گفتهاست و آنرا سروری و بزرگی راستین و واقعی نامیده است.
ز کوی یار میآید نسیمِ بادِ نوروزیاز این باد ار مدد خواهی، چراغِ دل برافروزی
نسیم نوروزی و بهاری از سمت خانه یار میوزد اگر قدر این نسیم خوشعطر را بدانی دل تو شاد و روشن خواهد شد.
چو گل گر خردهای داری، خدا را صرفِ عشرت کنکه قارون را غلطها داد، سودای زراندوزی
اگر همچون گل چند خرده و ریزه سیم و زر داری آنرا به شادی و میگساری صرف کن که خیال مالاندوزی برای قارون، غلطها و بلاها درست کرد.
ز جام گل، دگر بلبل، چنان مستِ میِ لعل استکه زد بر چرخ فیروزه صفیرِ تختِ فیروزی
بلبل چنان از زیبایی گل مست گشته است که آواز شادمانه او فلک را پر کرده است. (تخت فیروزی: نام گوشه موسیقی است و تخت فیروزه کنایه است از آسمان)
به صحرا رو که از دامن، غبارِ غم بیَفشانیبه گلزار آی کز بلبل، غزل گفتن بیاموزی
در این فصل زیبا به صحرا رو تا غمهایت را فراموش کنی و بهگلزار بیا تا بلبل عاشق، بهتو شعر عاشقانه بیاموزد.
چو امکانِ خُلود ای دل! در این فیروزهایوان نیستمجال عیش فرصت دان، به فیروزی و بهروزی
وقتی که امکان رفتن به ایوان بلند آسمان نیست پس قدر عیش و خوشی را بدان و نیکبخت و بهروز باش.
طریق کامبخشی چیست؟ ترکِ کامِ خود کردنکلاهِ سروری آن است، کز این ترک بر دوزی
راه و مسلک شاد کردن دیگران چیست؟ آناست که سخاوتمند باشی و بهآنها ببخشی و خود ترک لذت و کام کنی؛ آنچه که سروری و بزرگی نامیدهاند، از این راه بهدست میآید.
سخن در پرده میگویم، چو گل از غنچه بیرون آیکه بیش از پنج روزی نیست، حکمِ میرِ نوروزی
این را در پرده و رمزی بهتو میگویم و خود معنی آنرا بیاب؛ «همچون گل از غنچه بیرون بیا که شاهی میر نوروز، بسیار کوتاه است و بیش از پنج روز نیست.»
ندانم نوحهٔ قمری، به طرْف جویباران چیستمگر او نیز همچون من، غمی دارد شبانروزی؟
نمیدانم قمری در آنسو و در کنار جویبار چرا ناله غم سر داده است! شاید او نیز همچون من غمی همیشگی دارد.
مِیی دارم چو جان، صافی و صوفی میکند عیبشخدایا هیچ عاقل را، مبادا بختِ بد، روزی
می و شرابی دارم که مانند جان، صاف و زلال است و صوفی از آن ایراد میگیرد؛ خدایا بخت بد را سهم و روزی آدم عاقل مکن!
جدا شد یار شیرینت، کنون تنها نشین ای شمع!که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی
ای شمع سوزان و عاشق، یار زیبا و شیرین تو رفت و تو را ترک کرد؛ تقدیر آسمانی این است، میخواهی با آن بساز و میخواهی بسوز! (یار شیرین شمع، عسل است که از موم او جدا شده است)
به عُجْبِ علم نتوان شد، ز اسباب طرب محرومبیا ساقی که جاهل را هنیتر میرسد روزی
شایسته نیست که آدمی بهجهت غرور علم و دانایی، خود را از شادی محروم کند، ساقی می بریز و شاد کن که آدم نادان روزیاش را آسانتر به دست میآورد.
مِی اندر مجلسِ آصف، به نوروزِ جلالی نوشکه بخشد جرعهٔ جامت، جهان را سازِ نوروزی
می را در بزم و مهمانی آصف و در نوروز جلالی بنوش، زیرا جرعه جام تو جهان را نوای نوروز و زندگی تازه خواهد بخشید.
نه حافظ میکند تنها دعای خواجه تورانشاهز مدح آصفی خواهد، جهان عیدی و نوروزی
فقط حافظ دعاگوی خواجه تورانشاه نیست بلکه جهانیان او را مدح میگویند تا عیدی و نوروزی خود را بگیرند.
جنابش پارسایان راست، محراب دل و دیدهجبینش صبحخیزان راست، روز فتح و فیروزی
جناب او، محراب دل و چشم پاکان و پارسایان است، و دیدن روی او برای صبحخیزان عابد، روز پیروزی و گشایش است.