تناجی
حافظ شیرازی

غزل شمارهٔ ۴۹۲

سلامی چو بوی خوش آشناییبدان مردمِ دیدهٔ روشنایی
درودی چو نورِ دلِ پارسایانبدان شمعِ خلوتگه پارسایی
نمی‌بینم از همدمان هیچ بر جایدلم خون شد از غصه، ساقی کجایی؟
ز کوی مُغان رخ مگردان که آن جافروشند مفتاحِ مشکل‌گشایی
عروس جهان گر چه در حد حُسن استز حد می‌برد شیوهٔ بی‌وفایی
دل خستهٔ من گرش همتی هستنخواهد ز سنگین‌دلان، مومیایی
مِیِ صوفی‌افکن، کجا می‌فروشند؟که در تابم از دست زهدِ ریایی
رفیقان چنان عهد صحبت شکستندکه گویی نبوده‌ست خود، آشِنایی
مرا گر تو بگذاری, اِی نفس طامِع!بسی پادِشایی کنم در گدایی
بیاموزمت کیمیای سعادتز هم‌صحبت بد، جدایی، جدایی
مکن حافظ از جورِ دوران، شکایتچه دانی تو ای بنده! کار خدایی؟