شمارهٔ ۱۵۹
هوش مصنوعی: این شعر در مورد جستجوی معشوق و دلباختگی است. شاعر به دیاری سفر میکند تا دوباره به دیدار معشوق بپردازد و در این مسیر، بر تضادهایی بین دنیا و عشق، زهد و مستانگی، و بندگی و آزادی تأکید میکند. او از کنشها و بیقراریهای خود میگوید و بیان میکند که هر چه دیده، از خود دیده است. شاعر در نهایت در بندگی و عشق به معشوق میماند و از سرنوشت و کششهای خود سخن میگوید و به زندگی خود و معنای عشق در آن اشاره میکند.
آورده ایم روی بسوی دیار خویشباشد که بنگریم دگر روی یار خویش
هوش مصنوعی: ما به سوی سرزمین خود آمدهایم تا دوباره چشممان به روی محبوبمان بیفتد و او را ببینیم.
صوفی و زهد و مسجد و سجاده و نمازما و می مغانه و روی نگار خویش
هوش مصنوعی: عالم دینی و پرهیزگاری و مکانهای مذهبی و عبادت ما، در کنار لذتهای شراب و زیبایی چهره محبوب خود.
چون زلف لیلی از دو جهان کردم اختیارمجنونم ار ز دست دهم اختیار خویش
هوش مصنوعی: من به زیبایی و دلربایی لیلی مانند زلفش در زندگیام انتخاب کردهام. حالا چنان مجنون و دیوانهاش شدم که اگر اختیار خودم را از دست بدهم، دیگر برایم اهمیتی ندارد.
کردم گذار بر سر کویش وزین سپستا خود چه بر سرم گذرد از گذار خویش
هوش مصنوعی: من از کنار کوی تو عبور کردم و بعد از آن نمیدانم چه سرنوشتی برایم رقم خواهد خورد.
چون هیچ برقرار نمی ماند از چه رویماندست بیقراری من برقرار خویش
هوش مصنوعی: چرا وقتی هیچ چیز در این دنیا ثابت نمیماند، بیقراری من همچنان پا برجاست و آرامش خود را نمیتواند حفظ کند؟
زانرا که هرچه دیده ام از خویش دیده امهر دم کنم ز دیده سزا در کنار خویش
هوش مصنوعی: هر چیزی که دیدهام، از خودم بوده و هر لحظهای که میگذرد، به خودم نگاه میکنم و از آنچه میبینم، سزاوار آن هستم که در کنار خودم قرار بگیرم.
در بندگی چو کار من خسته بندگیستتا زنده ام چگونه کنم ترک کار خویش
هوش مصنوعی: در خدمتگزاری، وقتی که از کار خسته میشوم، همچنان که زندهام، چگونه میتوانم از وظیفهام دست بکشم؟
چون ما شکار آهوی شیرافکن توئیمگر می کشی بدور میفکن شکار خویش
هوش مصنوعی: ما مانند شکارچیانی هستیم که به زیبایی و جذبه تو مجذوب شدهایم. اگر قصد کشتن ما را داری، بهتر است ما را به دور پرتاب نکنی و شکار خود را فراموش کنی.
خواجو چو کرده ئی سبق خون دل رواناز لوح کائنات فرو شو غبار خویش
هوش مصنوعی: خواجو به یادگیری و تمرین خود اشاره میکند و از دل پاک و زلال خود، مانند خونی که در رگها جریان دارد، سخن میگوید. او از این که در دنیای گسترده و پر از مشغلههای زندگی فراموش شود، ابراز نگرانی میکند و از خود میخواهد که در میان همه اینها، خود را فراموش نکند و از مشکلات زندگی کاسته و پاکی و سادگیاش را حفظ کند.