غزل شمارهٔ ۱۳
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به تصویری از ساقی میپردازد که با لیوان شراب به مجلس میآید و حالتی سرمست و شاداب دارد. او از توبههای نادرست خود و شکستن آنها سخن میگوید و به مشکلات و فتنههای روزگار اشاره میکند. شاعر احساس میکند که در حال حاضر تنها و نیمهجان است. دل و عاشقی که از آن غافل بوده را به زلف ساقی نسبت میدهد. دیوانگی و آشفته حالی او به خاطر زیبایی ساقی و زلفهایش است. او در سایه زلف ساقی آرامش مییابد و از نیکی و بدیهای دنیا رها میشود. سپس وقتی به زیبایی ساقی مینگرد، از سایهاش خارج میشود و در انتها به ما یادآوری میکند که دل را در سایه غیرخواستنی جستجو نکنیم زیرا ذرهای که به آفتاب پیوسته است، نمیتواند در سایه باقی بماند.
ساقی قدحی شراب در دستآمد ز شراب خانه سرمست
هوش مصنوعی: ساقی با یک جام شراب در دستش از میخانه آمد و حالتی شاداب و سرمست دارد.
آن توبهٔ نادرست ما راهمچون سر زلف خویش بشکست
هوش مصنوعی: توبهٔ نادرست ما را همانند گیسوی خود شکست.
از مجلسیان خروش برخاستکان فتنهٔ روزگار بنشست
هوش مصنوعی: از میان حاضران در مجلس صدایی بلند شد که این آشفتگی و مشکلات روزگار به پایان رسیده است.
ماییم کنون و نیم جانیو آن نیز نهاده بر کف دست
هوش مصنوعی: ما اکنون در وضعیتی هستیم که فقط نیمی از زندگی را داریم و همین مقدار را نیز در دست خود نگهداشتهایم.
آن دل، که ازو خبر نداریمهم در سر زلف اوست گر هست
هوش مصنوعی: دل ما که از آن بیخبریم، شاید هنوز در پیچ و تاب زلف او وجود دارد، اگر واقعاً وجود داشته باشد.
دیوانهٔ روی اوست دایمآشفتهٔ موی اوست پیوست
هوش مصنوعی: هر لحظه دیوانهی زیبایی او هستم و همیشه موهای او من را سردرگم و آشفته میکند.
در سایهٔ زلف او بیاسودوز نیک و بد زمانه وارست
هوش مصنوعی: در آغوش و سایهٔ زلف او آرامش یافتم و از خوبیها و بدیهای دنیا رها شدم.
چون دید شعاع روی خوبشدر حال ز سایه رخت بربست
هوش مصنوعی: وقتی که پرتوی چهره زیبایش را دید، سایهاش را کنار برداشت.
در سایه مجو دل عراقیکان ذره به آفتاب پیوست
هوش مصنوعی: در سایه زندگی دنبال دل آرامی نگرد که آن ذرهای که به آفتاب پیوسته، دیگر در سایه نمیماند.