غزل شمارهٔ ۴۸
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به بیان عمیقترین احساسات و ناتوانیهای خود در عشق میپردازد. او میگوید که هیچ معیاری نمیتواند عمق عشق و وابستگیاش را اندازهگیری کند. شور و هیجانهایی که در دل و جان او وجود دارد، فراتر از آن است که بتوان برای آنها حد و مرزی تعیین کرد. عشق او به محبوبش آنقدر شدید است که در برابر اختلالات و مشکلات ناشی از آن هیچ راهی برای آرامش و ثبات ندارد. شاعر به صراحت اعلام میکند که غم و شوقی که در دلش وجود دارد، آنقدر سنگین است که نمیتواند بار آن را تحمل کند و در نهایت، هیچ چیزی نمیتواند جایگزین عشق او به محبوبش شود.
بر من، ای دل، بند جان نتوان نهادشور در دیوانگان نتوان نهاد
هوش مصنوعی: ای دل، نمیتوانی وابسته به من باشی، زیرا شور و شوق در دل دیوانگان نمیگنجد.
های و هویی در فلک نتوان فکندشر و شوری در جهان نتوان نهاد
هوش مصنوعی: هیچ سر و صدایی در آسمان نمیتواند به آرامش و سکون زندگی آسیب برساند و هیچ تلاطمی نمیتواند در جهان ایجاد کند.
چون پریشانی سر زلفت کندسلسله بر پای جان نتوان نهاد
هوش مصنوعی: وقتی که پریشانی و درهمریختگی موهای تو بر جانم تاثیر میگذارد، نمیتوان به هیچچیز دیگری فکر کرد.
چون خرابی چشم مستت میکندجرم بر دور زمان نتوان نهاد
هوش مصنوعی: وقتی که زیبایی و جذابیت چشمان مست تو به من آسیب میزند، نمیتوانم هیچ گناه یا خطایی را به گردن زمان بیندازم.
عشق تو مهمان و ما را هیچ نههیچ پیش میهمان نتوان نهاد
هوش مصنوعی: عشق تو مانند مهمانی است که در دل ما جا دارد و ما هیچ چیز دیگری برای عرضه نداریم. در برابر این مهمان بزرگ، دیگر چیزی برای ارائه و عرضه نیست.
نیم جانی پیش او نتوان کشیدپیش سیمرغ استخوان نتوان نهاد
هوش مصنوعی: نمیتوان نیمی از زندگی را در حضور او به دست آورد، و نمیتوان استخوان را در برابر سیمرغ گذاشت.
گرچه گهگه وعدهٔ وصلم دهدغمزهٔ تو، دل بر آن نتوان نهاد
هوش مصنوعی: هرچند که تو با نگاههای فریبندهات وعده ملاقات را به من میدهی، اما من نمیتوانم به آن امید ببندم و دلخوش باشم.
گویمت: بوسی به جانی، گوییم:بر لبم لب رایگان نتوان نهاد
هوش مصنوعی: به تو میگویم که بوسهای که ارزش جان دارد، نمیتوان آن را بیدلیل و رایگان بر لبانم گذاشت.
بر سر خوان لبت، خود بیجگرلقمهای خوش در دهان نتوان نهاد
هوش مصنوعی: در کنار لبهای تو، با دل شکسته نمیتوان لقمهای خوشمزه در دهان گذاشت.
بر دلم بار غمت چندین منهبرکهی کوه گران نتوان نهاد
هوش مصنوعی: نگذار که درد و غم تو بار سنگینی بر دلم باشد؛ چون که نمیتوان بار سنگینی چون کوه را بر برکهای کوچک قرار داد.
شب در دل میزدم، مهر تو گفت:زود پابر آسمان نتوان نهاد
هوش مصنوعی: در دل شب، وقتی که به عشق تو فکر میکردم، مهر تو به من گفت که زود به آسمان نمیتوان پا گذاشت.
تا تو را در دل هوای جان بودپای بر آب روان نتوان نهاد
هوش مصنوعی: تا زمانی که عشق و احساس به تو در دل من وجود دارد، نمیتوانم قدم در آب جاری بگذارم.
تات وجهی روشن است، این هفتخوانپیش تو بس، هشت خوان نتوان نهاد
هوش مصنوعی: چهره تو بسیار درخشان و زیباست، بنابراین همین هفت مرحلهای که پیش روی توست کافی است و نیازی به هشت مرحله دیگر نیست.
ور عراقی محرم این حرف نیستراز با او در میان نتوان نهاد
هوش مصنوعی: اگر عراقی به این موضوع آگاه باشد، نباید با او راز گفت و نمیتوان این مسائل را با او در میان گذاشت.