تناجی
عراقی

غزل شمارهٔ ۲۲۶

ای دل و جان عاشقان شیفتهٔ جمال توهوش و روان بی‌دلان سوختهٔ جلال تو
کام دل شکستگان دیدن توست هر زمانراحت جان خستگان یافتن وصال تو
دست تهی به درگهت آمده‌ام امیدوارروی نهاده بر درت منتظر نوال تو
خود به دو چشم من شبی خواب گذر نمی‌کندورنه به خواب دیدمی، بو که شبی وصال تو
من به غم تو قانعم، شاد به درد تو، از آنکچیره بود به خون من دولت اتصال تو
تو به جمال شادمان، بی‌خبر از غمم دریغ!من شده پایمال غم، از غم گوشمال تو
ناز ز حد بدر مبر، باز نگر که: در خور استناز تو را نیاز من، چشم مرا جمال تو
بسکه کشید ناز تو، مرد عراقی، ای دریغ!چند کشد، تو خود بگو، خسته دلی دلال تو؟