غزل شمارهٔ ۳۶
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از معشوقه خود میپرسد که چرا زیبایی و جذابیتش را پنهان میکند و از نور و روشنایی دوری میگزینید. او به او توصیه میکند که همانند دُر، ارزش خود را نمایان کند و از دردها و مشکلات حیات نترسد. شاعر همچنین از او میخواهد که روح خود را مانند آتش صیقل دهد و از تاریکی و سکوت بپرهیزد. او به او یادآوری میکند که باید به خود بیندیشد و به دنبال نور و روشنایی باشد، و نباید به خواب غفلت دچار شود؛ چرا که زمان به سرعت میگذرد و او نباید در سختیها و دوریها غرق شود. در نهایت، شاعر از عدم توجه او به دردهای جدایی و تلخیها سخن میگوید و از او میخواهد که به زندگی و ارتباطات عمیقتری فکر کند.
چشم میپوشی ازان رخسارِ جانپرور چرا؟میکنی آیینه را پنهان ز روشنگر چرا
هوش مصنوعی: چرا از چهرهی دلنواز خود چشم میپوشی؟ چرا نمیگذاری نور و روشنیات در آینه نمایان شود؟
غیرتی کن چون گهر جیبِ صدف را چاک کنمیخوری سیلی درین دریای بی لنگر چرا
هوش مصنوعی: با غیرت باش و مانند مروارید، جیب صدف را شکاف بده. چرا در این دریای بی لنگر سیلی میخوری؟
خردهٔ جان میجهد از سنگ بیرون چون شرارمیزنی چندین گره بر روی یکدیگر چرا
هوش مصنوعی: آشکار است که در دل سنگ، لطافت و جانی وجود دارد که وقتی شوق و محبت به آن میورزیم، خود را نشان میدهد. به همین دلیل، جای تعجب نیست که چرا دست به کار میشویم و مسائل پیچیده را بر هم انباشته میکنیم.
صیقلی کن سینهٔ خود را به آهِ آتشینمیکنی دریوزهٔ نور از مه و اختر چرا
هوش مصنوعی: سینهٔ خود را با حسرت و اشتیاقی عمیق براق کن، چرا که با این حس، میتوانی از نور ماه و ستارهها درخواست کنی و به دست آوری.
پارهکن زنّارِ جوهر از میانِ خویشتنخونِ مردم میخوری ای تیغِ بدگوهر چرا
هوش مصنوعی: ای تیغِ بدجنس، چرا به جان مردم میافتی و خون آنها را میریزی، در حالی که خودت باید زنجیر و قید را از وجودت بگسلانی؟
نیست جای پَرفشانی چاردیوارِ قفسماندهای در تنگنای طارمِ اخضر چرا
هوش مصنوعی: جای پرواز و اوجگیری در میان دیوارهای قفس نیست. چرا در شرایط دشوار و محدودیت ماندهای؟
بر سپندِ شوخ، مجمر تنگنای دوزخ استبر نمیآیی چو بوی عود ازین مجمر چرا
هوش مصنوعی: بر روی آتش شادی، ظرفی پر از دودی است که تو نمیتوانی آن را تحمل کنی، چون مانند بوی خوش عود از این ظرف برخاسته نیستی.
میتوانی شد چراغِ خلوتِ روحانیانمیکنی ضبطِ نفس در زیرِ خاکستر چرا
هوش مصنوعی: میتوانی به نور راهنمایی برای عالمان تبدیل شوی، اما چرا در زیر خاکستر نفس خود را پنهان میکنی؟
آفتابِ دولتِ بیدار بر بالینِ توستمیشوی با خواب ای بیدرد همبستر چرا
هوش مصنوعی: خورشید خوشبختی و موفقیت در کنار توست، اما تو با خواب و بیتوجهی به آن، در آرامش هستی. چرا باید در خواب و بیدردی به سر ببری؟
نیستی صائب حریفِ تلخیِ ایامِ هجرجان نمیسازی نثارِ صحبتِ شکّر چرا؟
هوش مصنوعی: صائب، تو که در روزگار تلخ جدایی وجود نداری، چرا جان خود را برای گفتوگو و یادآوری شیرینی تعلق خاطر نثار نمیکنی؟