غزل شمارهٔ ۱۵۵
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از عشق و زیبایی معشوق میگوید و از حالتهای دلتنگی و حسرتی که نسبت به او دارد. او از شگفتی و حیرت خود در برابر زیبایی معشوقش سخن میگوید و بیان میکند که چطور این زیبایی او را از خود بیخود کرده و به او درد و حسرت داده است. همچنین اشاره به تاثیری که معشوق بر قلب و جان او گذاشته، دارد و میگوید که با وجود تمامی موانع و مشکلات، همچنان دلش به سمت او کشیده میشود. شاعر در فضایی از عشق و دلتنگی گیر کرده و تمام وجودش را تسخیر شدهی این حسرت و زیبایی میبیند.
می برد از هوش پیش از آمدن بویش مرانیست جز حسرت، نصیب دیده از رویش مرا
هوش مصنوعی: بوی او قبل از اینکه به مشامم برسد، مرا از حال میبرد. جز حسرت چیزی نصیبم نشده و نگاه کردن به صورتش برایم مایه ننگ است.
با خیال او نظر بازی نمی آید ز منبس که ترسیده است چشم از تندی خویش مرا
هوش مصنوعی: وقتی به خیال او فکر میکنم، نمیتوانم به خودم اجازه دهم که به او نگاه کنم، زیرا چشمانم از شدت علاقه و هیجان به او، ترسیده و فراری هستند.
در رگ ابر سیه امید باران است بیشیک سر مو نیست بیم از چین ابرویش مرا
هوش مصنوعی: در دل ابر سیاه، امید بارش باران وجود دارد و من از چروک ابروی او به اندازه یک سر مو هم ترسی ندارم.
گر چو مژگان صد زبان پیدا کنم، چون مردمکمهر بر لب می زند چشم سخنگویش مرا
هوش مصنوعی: اگر بتوانم مانند مژگان، زبانهای بسیاری پیدا کنم، اما باز هم مانند مردمک چشم که لبهایش را میزند، نمیتوانم سخن بگویم. چشم او تمام حرفها را به من منتقل میکند.
از نصیحت هر قدر می آورم دل را به راهمی برد از راه بیرون، قد دلجویش مرا
هوش مصنوعی: هر چه از نصیحت و اندرز میشنوم، دل به راه راست میافتد، اما با این حال، دلجویان و محبتهای او باعث میشوند که از آن راه به دور شوم.
نیست پنهان پیچ و تاب من ز قد و زلف اودست چون موی کمر پیچیده هر مویش مرا
هوش مصنوعی: پیچ و تاب من ناشی از قد و زلف اوست. انگار که دستانم به دور کمرش پیچیدهاند، هر یک از موهای او برای من جاذبهای دارد.
برگ عیش من در ایام خزان آماده استتا به گل رفته است پا چون سرو در کویش مرا
هوش مصنوعی: در روزهای پاییزی، شادی و خوشی من آماده است و به همان گونه که سرو در کوی معشوق میایستد، من نیز با شوق و انتظار در آنجا قرار گرفتهام.
گرچه زان سنگین دل آمد بارها پایش به سنگهمچنان بی تابی دل می برد سویش مرا
هوش مصنوعی: با وجود اینکه او دل سنگینی دارد و بارها به زمین افتاده است، هنوز هم دل من بیتابی میکند و به سمت او میرود.
چشم حیران گر شود چون زلف سر تا پای مننیست صائب سیری از نظاره رویش مرا
هوش مصنوعی: اگر چشمهایم حیران شوند، به خاطر زلفی است که از سر تا پای من را فرا گرفته است. صائب، من هرگز از تماشای چهرهاش سیر نخواهم شد.