غزل شمارهٔ ۶۹۹
هوش مصنوعی: این شعر دعوتی است به ورود معشوق به جمع و محفل عاشقان. گوینده از دوری معشوق رنج میبرد و با استفاده از تشبیهات زیبا، احساساتش را بیان میکند. او از معشوق میخواهد که بدون اطلاع قبلی به خانهاش بیاید و دلشکستگان را شاد کند. همچنین، او به وضعیت ناتوانی خود از دیدن معشوق اشاره میکند و از او میخواهد که با شادی و محبت خود به جمع بپیوندد و چراغ محفل را روشن کند. در نهایت، گوینده از معشوق میخواهد که به او روی آورد و این آغوش را برای او باز کند.
یک بار بی خبر به شبستان من درآچون بوی گل، نهفته به این انجمن درآ
هوش مصنوعی: یک بار بدون خبر به دلم بیا، مثل بوی گل که در این جمع پنهان شده است.
از دوریت چو شام غریبان گرفته ایماز در گشاده روی چو صبح وطن درآ
هوش مصنوعی: به خاطر دوریات مثل غریبان در شب غمگین و تاریک هستیم، اما وقتی که تو به خانهام میآیی، به مانند صبح روشن و دلانگیز است.
تا چند در لباس توان کرد عرض حال؟یک ره به خلوتم به ته پیرهن درآ
هوش مصنوعی: تا کی میتوان با ظاهری فریبنده از خودم صحبت کنم؟ بهتر است یک بار به عمق وجودم بروم و حقیقت را در درون خود پیدا کنم.
مانند شمع، جامه فانوس شرم رابیرون در گذار و به این انجمن درآ
هوش مصنوعی: مانند شمع، لباس خجالت را کنار بگذار و به این جمع وارد شو.
خونین دلان ز شوق لقای تو سوختندخندان تر از سهیل به خاک یمن درآ
هوش مصنوعی: دلهای پر از عشق و شوق دیدار تو، به شدت دچار سوختگی شدهاند. آنها با شادابی و سرور بیشتری از ستاره سهیل، به سرزمین یمن وارد میشوند.
دست و دلم ز دیدنت از کار رفته استبند قبا گشوده به آغوش من درآ
هوش مصنوعی: دست و دلم از دیدنت بیخبر و بیحوصله شده و حالا که لباس من برای تو باز شده، به آغوش من بیا.
آیینه را ز صحبت طوطی گزیر نیستای سنگدل به صائب شیرین سخن درآ
هوش مصنوعی: ای سنگدل، تو نمیتوانی از صحبت طوطی بگریزی، پس با صائب که شیرین سخن میگوید در میان بیا.