غزل شمارهٔ ۸۴۲
این شعر صائب تبریزی تأملی است دربارهٔ حقیقت و ظاهر، ثبات و دگرگونی، و جایگاه انسان آگاه در جهانی ناپایدار. شاعر میگوید آنچه اثر میگذارد «ظاهر ابزارها» نیست، بلکه اراده و آگاهی پنهان پشت آنهاست. دگرگونیها و رنگبهرنگشدنهای انسان، نشانهٔ سطحیبودن نیست، بلکه بازتاب حقیقت بیرنگ و واحد هستی است. کسی که به یقین و شناخت رسیده باشد، با فروپاشیهای بیرونی متزلزل نمیشود. با این حال، شاعر صادقانه اعتراف میکند که انسان- حتی آگاه—گاهی درگیر زیباییهای جزئی و لحظهای میشود و از مقصد بازمیماند. در پایان، صائب به غربت اندیشهٔ عمیق اشاره میکند: حقیقت در شعر او انعکاس یافته، هرچند زمانه آن را بهدرستی نشناخته است.
دارند اگر سررشتهای در کف به ظاهر چنگهادر پنجه مطرب بود سررشته آهنگها
اگرچه بهظاهر این سازِ چنگ است که رشتهها (سیمها) را در اختیار دارد،اما در حقیقت اختیار نغمهها و آهنگها در دست نوازنده است.
از من مدان چون باغ اگر هردم به رنگی میشومبیرنگی او میزند بر آب زینسان رنگها
اگر من مثل باغ، هر لحظه به رنگی درمیآیم، مرا سرزنش نکن؛این تغییر رنگ از «بیرنگیِ» اصلِ هستی است که چنین نقشهایی بر آب میزند.
موسی چه غم دارد اگر صد کوه طور از جا رود؟سودا نمیپرد ز سر از حمله این سنگها
موسی چه باک دارد اگر صد کوه طور فروبریزد؟اندیشه و شور او با این سنگها از سرش نمیپرد.
از سادهلوحی میشوم هر گام محو لالهایبا آن که دور افتادهام از کاروان فرسنگها
از سادگی و خوشباوری، با هر قدم محو زیبایی یک لاله میشوم،با آنکه از کاروان زندگی فرسنگها عقب افتادهام.
روزی که از می جام را میکردم جم روشنگریدر زنگ صائب غوطه زد آیینه فرهنگها
آن روز که با شراب معرفت، جام را چون جامِ جم روشنی میبخشیدم،آینهٔ فرهنگها در زنگار نامِ «صائب» فرو رفت.