تناجی
صائب

غزل شمارهٔ ۱۲۳۹

شوق چون ریگ روان منزل نمی داند که چیستموج این دریا لب ساحل نمی داند که چیست
در فضای دشت با صرصر سراسر می رودشمع بی پروای ما محفل نمی داند که چیست
جسم ما را در خاک در آغوش نتواند گرفتگردباد آسایش منزل نمی داند که چیست
گوهر آسان چون به دست افتد ندارد اعتبارقیمت داغ جنون را دل نمی داند که چیست
هر کجا ویرانه ای را یافت، منزل می کندشوق ما را سیل پا در گل نمی داند که چیست
صائب از خاک شهیدان شمع روشن می شودسرد گردیدن چراغ دل نمی داند که چیست