تناجی
صائب

غزل شمارهٔ ۱۴۳۰

در لحد گل نکند شعله داغی که مراستروغن از ریگ کند جذب چراغی که مراست
درنگیرد نفس شعله به خاکستر سردمی خونگرم چه سازد به دماغی که مراست
نکند شبنم گل ریگ روان را سیرابچه کند می به لب خشک ایاغی که مراست؟
دل من گرم نگردد به سخن با هر کسندهد نور به هر بزم چراغی که مراست
نیست در زیر فلک پادشهان را صائباز غم و محنت ایام فراغی که مراست