غزل شمارهٔ ۲۱۷۲
هوش مصنوعی: این شعر به زیبایی و ناپایداری عشق و وابستگی به معشوق اشاره دارد. شاعر میگوید بدون وجود محبوب نمیتوان به دیگران دل بست و حتی زیباییهای دنیا هم به چشم نمیآید. او بیان میکند که در غیاب محبوب، هر چیزی بیمعناست و تلاش برای فراموشی یا جدایی از او ناکام خواهد بود. همچنین به وفاداری و شکنندگی عهد و پیمان در عشق اشاره میکند. در نهایت، شاعر از زیباییهایی همچون صفاهان حرف میزند، اما باز هم بر این نکته تأکید دارد که دل به این زیباییها بسته نمیشود مگر با حضور معشوق.
بی روی تو چشم از همه خوبان نتوان بستیوسف چو نباشد در کنعان نتوان بست
هوش مصنوعی: بدون حضور تو نمیتوان به زیباییهای دیگر امیدوار بود. اگر یوسف در کنعان نباشد، نمیتوان به هیچ کدام از زیباییها توجهی داشت.
تا بوی گلی سلسله جنبان نسیم استبر ما ره آمد شد بستان نتوان بست
هوش مصنوعی: نسیم با بوی گلها به ما نزدیک شده و از این رو نمیتوان به راحتی تعطیل و دوری از طبیعت را پذیرفت.
هر چند که چون دل گهری رفته ز دستمتهمت به سر زلف پریشان نتوان بست
هوش مصنوعی: هرچند که دلم همچون یک گوهر از دست رفته، نمیتوانم به سر زلف آشفته کسی اتهامی بزنم.
امروز که دست ستم ناز درازستبر سینه ره کاوش مژگان نتوان بست
هوش مصنوعی: امروز که ظلم و ستم به شدت در حال گسترش است، نمیتوان با پلکهای نگران و گریان از حقیقت و جستجوی آن چشمپوشی کرد.
در کیش سر زلف که هم عهد شکست استزنار توان بستن و پیمان نتوان بست
هوش مصنوعی: در دین و مذهب زلف، که همیشه وفاداری ندارد، میتوان نذر کرد و عهدی بست، اما نمیتوان به پیمان و عهدی واقعی و پایدار رسید.
در آتشم از محرمی آینه توهر چند در خلد به رضوان نتوان بست
هوش مصنوعی: من در آتش عشق تو میسوزم، حتی اگر نتوانم به بهشت بروم و در آنجا از زیباییهای تو بهرهمند شوم.
صائب پر و بالی بگشا موسم هندستدل را به تماشای صفاهان نتوان بست
هوش مصنوعی: وقت آن رسیده که دل را آزاد کنیم و زیباییهای صفاهان را تماشا کنیم. هیچکس نمیتواند زیباییهای این شهر را نادیده بگیرد.