غزل شمارهٔ ۲۱۹۶
هوش مصنوعی: این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر درباره وطن، غربت، و عواقب زندگی میپردازد. شاعر از سفر به وطن به دلیل مشکلات و محنتها سخن میگوید و از دردهای ناشی از دوری و غفلت از روز جزا مینالد. او به سختیهای زندگی و احساساتی که در اثر آن به وجود میآید، اشاره میکند و میگوید که دیگر نمیتواند از دعا و امید دست بردارد. تصویرهای زیبایی از طبیعت و احساس ناپایداری در زندگی و عشق به وطن نیز در این شعر وجود دارد. در نهایت، شاعر به نقطهای میرسد که از تجربیات تلخ خود سخن میگوید و میل به نزدیکی به خداوند و یاری میطلبد.
در خاک وطن چند توان ره به عصا رفت؟کو وادی غربت که توان رو به قفا رفت
هوش مصنوعی: در سرزمین خودمان چقدر میتوان با عصا راه رفت؟ کجا میتوان به سرزمین بیگانه رفت و به گذشته برگشت؟
از بس قدح تلخ مکافات کشیدماز خاطر من دغدغه روز جزا رفت
هوش مصنوعی: به خاطر نوشیدن زیاد شراب تلخ و مواجهه با عواقب آن، فکر و یاد روز قیامت از ذهنم بیرون رفته است.
خضر ره ارباب طلب، عزم درست استآواره شد آن کس که پی راهنما رفت
هوش مصنوعی: آدمی که به دنبال راهنمایی در مسیر طلب و جستجوی حقیقت است باید عزم و ارادهای قوی داشته باشد. در غیر این صورت، اگر به درستی اقدام نکند، به سرگردانی و پریشانی دچار خواهد شد و سرانجام به بیراهه خواهد رفت.
تا چند توان دست دعا داشت بر افلاک؟این زور در ایام که بر دست دعا رفت؟
هوش مصنوعی: تا کی میتوان به دعا از دست بالا درخواست کرد؟ این قدرت در زمانی که دعا به آسمان میرود، چه ارزشی دارد؟
آن روز که خورشید قدح چهره برافروخترنگ ادب از چهره گلزار حیا رفت
هوش مصنوعی: در روزی که خورشید زیبایی خود را به نمایش گذاشت، رنگ نجابت و ادب از چهره باغ و گلها ناپدید شد.
بر حاصل ما چون جگر برق نسوزد؟از روی خزان رنگ ز بی برگی ما رفت
هوش مصنوعی: چگونه میتوانیم از بالای حاصل خود محافظت کنیم وقتی که دیگر زیبایی و سرسبزی در آن نیست؟ رنگ زندگی ما از روی خزان خشکیده، رفته است.
چون از لب پیمانه من زهر نریزد؟صائب به من از گردش ایام چها رفت
هوش مصنوعی: وقتی که از لب پیمانهام چیزی ناامیدکننده نریزد، صائب، چه بر من گذشت از تغییرات روزگار؟