تناجی
صائب

غزل شمارهٔ ۲۲۸۹

نمک به دیده غفلت کن از سفیده صبحکه صد کتاب سخن هست در جریده صبح
ما ز جامه احرام را کفن زنهارمشو چو مرده دلان غافل از سفیده صبح
ازان سفینه خورشید آسمان سیرستکه بادبان کند از پرده های دیده صبح
چو آفتاب بود گرم، نان راهرویکه روزیش بود از سفره کشیده صبح
بیاض سینه روشندلان رقم سوزستستاره نقطه سهوست بر جریده صبح
به سوزن مژه آفتاب هیهات استرفوپذیر شود سینه دریده صبح
مرا که با دل شب راز در میان دارمچه دل گشاده شود صائب از سفیده صبح؟