غزل شمارهٔ ۲۴۲۵
هوش مصنوعی: این شعر از شاعر به شرح حال غم و ناامیدی اشاره دارد. شاعر در مصایب و ناملایمات روزگار به سر میبرد و از اوضاع نابسامان زندگی و احساسات انسانها سخن میگوید. او به این نکته اشاره میکند که زاهدان و مردم دور از دنیا، در مقابل دردها و مشکلات زندگی بیتفاوتند و نمیتوانند کمک کنند. همچنین به نبود عاطفه و محبت در میان دوستان و آشنایان میپردازد و از فقدان شادی و روشنی در روزگار شکایت میکند. شاعر در نهایت از عدم توجه و صمیمیت یاران و دوستانش گلهمند است و میپرسد که چه بر سر آنها آمده است. این ابیات نشاندهنده حس تنهایی و دلتنگی شاعر در جامعهای سرد و بیاحساس است.
جان به تنگ آمد زکلفت غمگساران را چه شد؟دل به جان آمد ز وحشت دل شکاران را چه شد؟
هوش مصنوعی: نفس و جان از شدت غم و نگرانی به تنگ آمده است، اما چرا حال غمگساران اینگونه است؟ دل نیز از ترس و اضطراب به شدت رنج میبرد، اما چه بر سر شکارچیان آمده است؟
زاهدان سنگدل بستند اگر کشتی به خشکهمت دریا رکاب میگساران را چه شد؟
هوش مصنوعی: زاهدان سنگدل، اگر به خشکی کشتیها را مهار کردهاند، پس چه بر سر همت و تلاش کسانی آمده است که در دریا و با می گساری مشغولاند؟
بر نمی آرند خاری همرهان از پای همگردل سوزن ز آهن گشت، یاران را چه شد؟
هوش مصنوعی: دوستان و همراهان از آسیب همدیگر شاکی نمیشوند، اما چرا سوزن از آهن گرم به دست یاران آسیب میزند؟
دست گلها را اگر بسته است غفلت در نگارپنجه مشکل گشای نوبهاران را چه شد؟
هوش مصنوعی: اگر گلها در دست غفلت گرفتار شدهاند، پس چرا دست نوعی زیبایی و خوشبختی که بهاریست، باز نشده است؟
عافیت در روزگار و روشنی در روز نیستکس نمی داند که روز و روزگاران را چه شد
هوش مصنوعی: در زندگی هیچکس نمیداند که چه بر روز و روزگار گذشته است و آرامش و روشنایی تنها در روزهای خوب موجود نیست.
سردی از حد می برد باد خزان با گلستانناله های سینه گرم هزاران را چه شد؟
هوش مصنوعی: باد خزان به شدت می وزد و سرمای آن باعث شده است که گلستان دیگر نتواند شادی کند. حالا چرا صدای دلهای گرم و پر امید هزاران نفر خاموش شده است؟
عمرها شد خاک از ته جرعه ای لب تر نکردهمت بی اختیار باده خواران را چه شد؟
هوش مصنوعی: سالها سپری شد و هنوز نتوانستم حتی یک جرعه نوشیدنی بنوشم. این در حالی است که بیاختیار به یاد بادهنوشان هستم و نمیدانم چه بر سر آنها آمده است.
نیست گر آب مروت در نظر احباب راگریه مستانه ابر بهاران را چه شد؟
هوش مصنوعی: اگر در نظر دوستان، صمیمیت و مهربانی نباشد، پس چرا بارش دلانگیز باران بهاری، ما را به گریه و شوق وا میدارد؟
نه زدل مانده است در عالم اثر، نه زاهل دلیارب این آیینه و آیینه داران را چه شد؟
هوش مصنوعی: نه نشانی از دل در این دنیا باقی مانده و نه از بیدلان، ای خداوند، این آینه و نگهداران آینه، چه بر سرشان آمده؟
کاروانی را اگر دل می رود دنبال بارخاطر آسوده چابک سواران را چه شد؟
هوش مصنوعی: کاروانی که دل به سفر میزند، چرا هنگام حرکت آرام و آسوده سوارانش را نمیبیند؟
صحبت گردنکشان کرده است دل را سیم قلبکیمیای دلپذیر خاکساران را چه شد؟
هوش مصنوعی: دل به صحبت گردنکشها مشغول شده است؛ اما آن قلبی که مثل کیمیا دلانگیز است، برای خاکیها چه سرنوشتی پیدا کرده است؟
بخت چون برگشت، بر گردند یاران سربسرتا به کی صائب خبرپرسی که یاران را چه شد؟
هوش مصنوعی: زمانی که بخت بخواهد تغییر کند، دوستان همگی برمیگردند. تا چه زمانی باید صائب انتظار خبرگیری از دوستان را داشته باشد که ببینند چه بر سرشان آمده است؟