تناجی
صائب

غزل شمارهٔ ۲۵۴۳

سیل اشکم گوهر راز آشکارا می‌کندآنچه پنهان کرده‌ام سیما هویدا می‌کند
لعل نوشین خنده‌ات کار مسیحا می‌کندیعنی از عیسی بمیرد باز احیا می‌کند
نیست زور بازوی دولت درین ره دستگیرمی‌خورد خضر آنچه اسکندر تمنا می‌کند
گر به ظاهر گریه بلبل ندارد اعتباردامن خود را به این امید، گل وا می‌کند
صد بهشت از عشق در هر گوشه‌ای آماده استزاهد کوته‌نظر جنت تمنا می‌کند