تناجی
صائب

غزل شمارهٔ ۲۷۳۵

دل ز پهلوی جنون داد فراغت می دهدعالمی را مایه از سنگ ملامت می دهد
گر نهالی را دهم از چشمه آیینه آباز سیه بختی همان بار کدورت می دهد
غنچه شو گر از هجوم عشقبازان درهمیخنده گل بلبلان را بال جرأت می دهد
حسن می خواهی نگاه گرم را معزول کنباغبان اهل، گلشن را به غارت می دهد
صائب از دست تهی تا کی شکایت می کنی؟تنگدستی را فلک در خورد همت می دهد