تناجی
صائب

غزل شمارهٔ ۲۸۲۵

اگر از پرده زلف سیه رویش عیان گرددجهان از خنده برق تجلی گلستان گردد
نگه دارد خدا از چشم بد، حیرانیی دارمکه اشک گرمرو در چشم من خواب گران گردد
چه خواهد بود حال کشتی بی ناخدای مادر آن دریای پرشورش که لنگر بادبان گردد
به نیکان هر که بنشیند، بدان را نیک پنداردنشیند با بدان هر کس، به نیکان بدگمان گردد
چرا آواره او فکر خان و مان کند صائب؟چرا در فصل گل بلبل به گرد آشیان گردد؟