تناجی
صائب

غزل شمارهٔ ۲۹۰۲

کسی تاب خدنگ غمزه آن دلربا داردکه چون آیینه از جوهر زره زیرقبا دارد
در آن وادی که من از تشنگی بر خاک می غلطمسراب ناامیدی جلوه آن بقا دارد
به اندک روزگاری تاک شد از سرو رعناترنگردد زیر دست آن کس که دستی در سخا دارد
ندیدم یک نفس راحت زحس ظاهر و باطنچه آسایش در آن کشور که ده فرمانروا دارد؟
من آن آتش نو امر غم که چون از یکدگر ریزمزگرمی استخوانم شمع در راه هما دارد
مرا بیطاقتی محروم دارد از وصال اوکه از آتش شرر را اضطراب دل جدا دارد
فریب دولت ده روزه دنیا مخور صائبکه آخر بدورق گرداندنی بال هما دارد