تناجی
صائب

غزل شمارهٔ ۲۹۵۱

دل بی غم نصیب از نقطه سودا نمی داردکه هرگز آب شیرین عنبر سارا نمی دارد
بدار ای ناصح بیکار دست از جستجوی ماکه از خود رفته در دنبال نقش پا نمی دارد
ندارد راه در دارالامان خامشی آفتصدف اندیشه ای از تلخی دریا نمی دارد
به نور شمع نتوان برد راه از خویشتن بیرونکه این ظلمت چراغی جز دل بیتا نمی دارد
مکن از بیخودی منع دل سودایی صائبکه وحشت دیده دست از دامن صحرا نمی دارد