تناجی
صائب

غزل شمارهٔ ۳۴۱۱

عشق در پای گلی رنگ وفا می‌ریزدفرصتش باد که بسیار به جا می‌ریزد
زان سفر کرده بستان خبری هست که گلزر خود را همه در پای صبا می‌ریزد
می چنان دشمن شرم است که گر سایه تاکبر سر حسن فتد، رنگ حیا می‌ریزد
بر کف پای تو تا تهمت خونریزی بستهر که را دست دهد خون حنا می‌ریزد
صائب از دیده خونبار کرم دارد یادکآنچه دارد همه در پای گدا می‌ریزد