تناجی
صائب

غزل شمارهٔ ۳۷۶۱

خوش آن که چون گل ازین باغ خنده رو گذردچو برق بر خس و خاشاک آرزو گذرد
گره ز غنچه پیکان به عطسه بگشایداگر نسیم بر آن زلف مشکبو گذرد
ملایمت سپر سیل حادثات بودشراب شیشه شکن مشکل از کدو گذرد
به سرعتی که کند سیر، ماه در ته ابرز پیش چشم من آن آفتاب رو گذرد
کسی که حفظ کند آبروی غیرت راتمام مدت عمرش به یک وضو گذرد
سیاهروی بود پیش اهل حال کسیکه همچو خامه مدارش به گفتگو گذرد
به آفتاب جهانتاب می رسد صائبسبکروی که چو شبنم ز رنگ و بو گذرد