غزل شمارهٔ ۳۷۷۶
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از مشکلات و دردهای ناشی از سرنوشت و ملامتهای زمانه شکایت میکند. او احساس میکند که تحت فشارهای سخت زندگی، قلبش مانند سنگ شده و دلش از درد فراق معشوق میسوزد. شاعر از ساقی میخواهد که به او کمک کند و از دردهایش کاسته شود. او به یاد میآورد که چگونه عشق معشوقش، حال و روزش را تغییر داده و حالا به شدت از تنهایی و بیکسی رنج میبرد. در نهایت، شاعر احساس میکند که عشق او را در وضعیت ناامیدی و انتظار قرار داده و از خدا میخواهد که او را در این حال رها نکند.
ز بس که سنگ ملامت فلک به کارم کردنهفته در جگر سنگ چون شرارم کرد
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه آسمان خیلی به من سرزنش کرده و مرا در رنج و سختی قرار داده، در عمق وجودم مانند یک آتش پنهان، داغ و سوزان هستم.
برس به داد من ای ساقی گران تمکینکه توبه منفعل از روی نوبهارم کرد
هوش مصنوعی: ای ساقی عزیز و با وقار، به کمک من بیا، چون توبهام تحت تأثیر زیبایی و جوانیام دچار تزلزل شده است.
ز آب من جگر تشنه ای نشد سیرابچه سود ازین که فلک لعل آبدارم کرد؟
هوش مصنوعی: من از آب خودم نتوانستهام کسی را سیراب کنم، پس چه فایده دارد که آسمان برای من سنگی گرانبها آورد؟
ز برگریز مرا چون شکوفه باکی نیستکه پیشتر ز خزان خرج نوبهارم کرد
هوش مصنوعی: از اینکه مرا به مانند شکوفه از شاخه میاندازند، نگران نیستم، زیرا قبلاً خزانی که گذشت، من را برای بهار آینده آماده کرده است.
چه کرده بود دل شیشه جان من، که قضاز روی سخت فلک آهنین حصارم کرد
هوش مصنوعی: دل من که مانند شیشه است، چه گناهی کرده که سرنوشت به سختی و بیرحمی دنیای بی رحم و فلک، مرا در حصاری آهنین محبوس کرده است.
ازان محیط گرامی همین خبر دارمکه همچو سیل سبکسیر بیقرارم کرد
هوش مصنوعی: از آن محیط عزیز خبر دارم که مانند یک سیل تند و بیقراری مرا تحت تأثیر قرار داده است.
دویده بود به عالم سبک عنانی منگران رکابی درد تو پایدارم کرد
هوش مصنوعی: من با شتاب و بیوقفه به دنیا دویدهام و حالا گرانی بار درد تو، مرا در این مسیر ثابت و پایدار کرده است.
لبش به یک سخن تلخ ساخت بیدارمز تلخی این می پر زور هوشیارم کرد
هوش مصنوعی: لبخندش با یک کلمه تلخ، من را از خواب بیدار کرد و تلخی این می، مرا هوشیارتر کرد.
ز حرف شکوه لبم بود تیغ زهرآلودبه یک تبسم دزدیده شرمسارم کرد
هوش مصنوعی: حرف نازک و زیبا از لبانم مانند تیغی سمی است که با یک لبخند دزدکی باعث شرمندگیام میشود.
ز کم عیاری من سکه روی می تابیدگداز بوته عشق تو خوش عیارم کرد
هوش مصنوعی: از کمارزشی و بیعرضگی من، سکهای که رویش میدرخشید، به خاطر عشق تو تبدیل به فلزی با ارزش و خوب شد.
مرا به حال خود ای عشق بیش ازین مگذارکه بیغمی یکی از اهل روزگارم کرد!
هوش مصنوعی: ای عشق، مرا تنها بگذار و بیشتر از این به حال من رسیدگی نکن، چون غم و اندوهی که بر من سایه افکنده، مرا مثل کسی کرده که در این دنیا بیخبر و بیتوجه است.
همان ز پرده دل گشت جلوه گر صائبکسی که خون به دل از درد انتظارم کرد
هوش مصنوعی: کسی که درد انتظار باعث شده تا قلبم را خونین کند، اکنون از عمق احساساتم ظاهر شده است.