تناجی
صائب

غزل شمارهٔ ۴۱۳۱

مردان ز جان خویش نه آسان گذشته اندخون خورده اند تا ز سر جان گذشته اند
گردیده است آب دل رهروان عشقتا از پل شکسته امکان گذشته اند
فردای باز خواست چه آسوده خاطرندامروز آن کسان که ز سامان گذشته اند
از صدر تا رسند بزرگان به آستاناز عالم آستانه نشینان گذشته اند
پروانه حلاوت افکار صائبندآن طوطیان که از شکرستان گذشته اند