غزل شمارهٔ ۵۳۰۷
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به بیان حال و احساسات خود میپردازد. او از کودکی در درد و رنج بوده و همیشه در دلش احساس جنون و آوارگی داشته است. ملامتها و زخمهای روحی او همچون سنگهایی در گهوارهاش هستند. او خود را شبیه به برگهای گلستان میداند که از رشد و شکوفایی دور بوده است. در گذشته، پیش از آنکه رنگینکمان بوجود بیاید، دلش در خون جگرش میزد و در انتظار لحظههای شور و غوغا بود. دلتنگی او مانند داغی بزرگ است و در عین حال، به دنیا بیاعتناست، چون نه به ثبات و نه به تغییرات جهان التفاتی ندارد.
داشت از طفلی جنون جا در دل آواره امبود از سنگ ملامت مهره گهواره ام
هوش مصنوعی: از کودکی دلم پر از دیوانگی بود و همیشه احساس بیخانمانی میکردم، مثل این که از سنگهای سرزنش دیگران به یادگارهام تبدیل شدهام.
همچو اوراق گلستان زاول نشو و نماهم دبستان بود با طفلان دل صدپاره ام
هوش مصنوعی: مانند ورقهای گلستان، به هیچ شکل بزرگ و مهم نشو و نرو. من هم مثل بچههای دلناک و آسیبدیده در یک مدرسه هستم.
پیشتر زان کز شفق رنگین شود جام هلالکاسه در خون جگر می زد دل خونخواره ام
هوش مصنوعی: قبل از اینکه صبح دمیده شود و رنگ شفق سرخ بر افراز، قلب زخمی و دردمند من در خون خود میغلطید.
پیش ازان کز شورمجنون دشت پرغوغا شودقطره می زد در رکاب اهوان نظاره ام
هوش مصنوعی: قبل از اینکه جنون من و هیاهو دشت را پر کند، من تنها به قطرهای مینگریستم که در کنار پاهای آهوان میچکید.
پیش ازان کز گلستان بلبل کند روشن سوادفال می دیدند طفلان از دل سی پاره ام
هوش مصنوعی: قبل از اینکه بلبل از گلستان آواز سر دهد و به زندگیاش جان ببخشد، بچهها از دل سی پارهام تعبیر خواب میکردند.
دل به اشک و داغ صائب از جهان خوش کرده امنیست چشم التفات از ثابت و سیاره ام
هوش مصنوعی: من با غم و اندوه، دلخوش کردهام و از این دنیا راضی هستم، زیرا دیگر چشمم به توجه و نگاه سیارات و ثبات آنها نیست.