غزل شمارهٔ ۵۳۳۸
هوش مصنوعی: غزل در مدح و وصف عشق و اندوه ناشی از جدایی و آرزوهاست. شاعر از تجربیات تلخ و شیرین خود میگوید و به یادماندنیها و عبرتها اشاره میکند. او با بیان تصاویری از عشق و رنج، ابراز میکند که چقدر از داراییهای معنوی و عاطفیاش را در راستای عشق فدای کرده است. در این راه، زندگیاش تحت تاثیر عشق قرار گرفته و به خاطر یادهای خود، ندامت و حسرتی عمیق بر دلش نشسته است. او در نهایت به این نتیجه میرسد که عشق و امید به بازگشت محبوبش، به زندگیاش معنا بخشیده است.
در غریبی گشت صرف نامجویی چون عقیقمشت خونی کز جگر گاه یمن برداشتم
هوش مصنوعی: در دوری و تنهایی، فقط به دنبال جلب توجه و نام نیک نباش، زیرا این تلاش بیهوده مانند عقیق است که درونش از خون من پر شده و این درد را تنها از دل یمن برداشت کردهام.
با زبردستی سپهراهنین پی برنداشتاز امانت بار سنگین که من برداشتم
هوش مصنوعی: با مهارتهای خود، کسی که در میدان جنگ تجربه دارد، نمیتواند از عهدهی این بار سنگین برآید، زیرا این بار را من به دوش گرفتهام.
شکوه از راه درشت عشق کافر نعمتی استمن ز خارش فیض بوی پیرهن برداشتم
هوش مصنوعی: شکایت و نارضایتی از عشق، که باعث ناباوری میشود، خود یک نعمت است. من از تجربهای که در این عشق داشتم، مانند بویی که از پیرهنی برمیخیزد، بهرهمند شدم.
مرغ بی بال و پر شب آشیان گم کرده امتا دل خود را ز زلف پرشکن برداشتم
هوش مصنوعی: پرندهای که نه بال دارد و نه پر، در شب آشیانهاش را گم کرده و من نیز برای اینکه دل خود را از زلفی که آن را شکسته آزاد کنم، در این وضعیت به سر میبرم.
هر دو عالم چون صف مژگان فتاد از چشم منخار راهت تا به چشم خویشتن برداشتم
هوش مصنوعی: هر دو جهان مانند صف مژهها در چشمان من بودند، من خاری که در مسیر تو بود را برداشتم تا به چشمان خودم برسانم.
جز ندامت حاصل دیگر سوال من نداشترزق دندان گشت دستی کز دهن برداشتم
هوش مصنوعی: غیر از پشیمانی دیگر چیزی از من نمانده است. روزی که دندانم را با دستی که از دهانم دور کردم، از آن بهرهمند شدم.
مشت خون کشته من قابل دعوی نبوددست از دامان آن سیمین بدن برداشتم
هوش مصنوعی: مشت خونی که از کشتهام باقی مانده، برای اثبات چیزی کافی نبود، به همین خاطر از دامن آن بدن زیبا کنار رفتم.
حاصل صورت پرستی غوطه در خون خوردن استعبرت از انجام کار کوهکن برداشتم
هوش مصنوعی: نتیجه پرستش ظواهر و دنیاطلبی، گرفتار شدن در مشکلات و رنجهای ناشی از آن است. از فعالیتهای سخت کارگران کوهستانی درس عبرت گرفتم.
چون صراحی نشاه می می دهد گفتار منبزم شد پرشور تا مهر از دهن برداشتم
هوش مصنوعی: وقتی که لیوان شراب مینوشد، کلمات من باعث میشود که مجالس شاداب و پرشوری برپا شود، تا زمانی که خورشید را از دهانم دور کردم.
صائب از نظاره فردوس گشتم بی نیازپرده تا از روی گلرنگ سخن برداشتم
هوش مصنوعی: من از تماشای بهشت بینیاز شدم، چون پرده را کنار زدم و از روی گلهای رنگی سخن گفتم.
تا لب لعل ترا مهر از دهن بر داشتمفیض داغ تازه از داغ کهن برداشتم
هوش مصنوعی: وقتی لبان دلت را بوسیدم، از لذت و طراوت عشق جدیدی بهرهمند شدم، در حالی که ردپای عشقهای قدیمی هنوز در وجودم بود.
روی تلخ بحر بر من راه خواهش بسته داشتپیش نیسان چون صدف دست از دهن برداشتم
هوش مصنوعی: در کنارهی تلخ دریا، احساسات و خواستههایم به رخوت و تنگنا افتاده بود. زمانی که بهاری شروع شد، مانند صدفی که از دهانش چیزی خارج نمیکند، من نیز از ابراز خواستههایم باز ماندم.
منفعل از آزادگانم گرچه غیر از دل نبودتوشه ای کز عالم ایجاد من برداشتم
هوش مصنوعی: من از آزادگان هستم، هرچند که تنها دارایی من غیر از دل، چیزی نیست که از دنیای وجود به دست آوردهام.
از چمن پیرا چه افتاده است ناز گل کشممن که از کنج قفس فیض چمن برداشتم
هوش مصنوعی: من با عشق و زیبایی گلها بازی میکنم و از محدودیتهایی که در آن قرار داشتم رهایی پیدا کردهام. اکنون میتوانم از زیبایی طبیعت بهرهمند شوم.
گرچه می دانم نخواهد آمد از بیطاقتیوعده آن یار جانی را به تن برداشتم
هوش مصنوعی: با اینکه میدانم او هیچگاه نخواهد آمد، اما از شدت اشتیاق و ناچاری، خود را آماده دیدار یار محبوبم کردهام.
از ندامت می زنم در روزگار خط به سردست گستاخی کز آن سیب ذقن برداشتم
هوش مصنوعی: از حسرت و پشیمانی در حال زندگی میزنم، به خاطر آن کار ناپسند که به واسطهاش از جراءت و خودسری خود آن سیب را برداشتم.
فکر داغ تازه ای می گشت گرد دل مراپنبه ای گاهی گر از داغ کهن برداشتم
هوش مصنوعی: افکار جدید و داغی در ذهنم میچرخند و به دل من نزدیک میشوند، گاهی هم اگر از یاد خاطرات قدیمی رنجیدهام.
چون نظر بردارم از زلفی که ازهر حلقه اشبهره ناف غزالان ختن برداشتم
هوش مصنوعی: زمانی که نگاه خود را از زلفی برمیدارم که هر یک از حلقههایش به اندازه ناف غزالهای ختن زیبا و جذاب است.
بر سپند من ز اهل بزم کس را دل نسوختگرچه من آفات چشم از انجمن برداشتم
هوش مصنوعی: در جمع دوستان و میگساران، هیچکس نتوانسته به دل کسی آسیب بزند، هرچند من خویشتن را از آسیبهای نگاههای ناسزا دور کردهام.
یوسفستان گشت زندان غریبی در نظرتا ز دل یاد زمین گیر وطن برداشتم
هوش مصنوعی: در نگاه من، یوسف به مکانی تبدیل شده است که فقط زندانی از دوری آن احساس میشود. به یاد زمین و وطن افتادم و از دل این احساس دوری را برداشتم.