غزل شمارهٔ ۵۶۲۰
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به یاد دوران گذشتهای میافتد که در سفر بوده و با تلاش و سعی از خطرات عبور میکرده است. او خود را به صدفی تشبیه میکند که اشک و زیبایی به او داده میشود. اگرچه در دلش آتش عشق و سوختگی وجود دارد، اما از زندگی و لذتها غافل نبوده و همواره سعی کرده است خوشبختی را در میکدهها و به دور از دنیا بیابد. او به عشق و زیبایی خیال میکند و از مقامش به عنوان دنبالهرو قافله دلهای دیگران میگوید. یادآور میشود که در دنیای آشنایی به دنبال معانی حقیقی بوده و از غیر واقعیات دوری میکرده است. شاعر آرزو دارد که ای کاش یک بار هم از زندگی معمولی خود به سفر برود و از نعمتها و مزیتهای زندگی بهرهمند شود. در نهایت، یادآور میشود که حتی اگر سرنوشتش زهر باشد، با قناعت و شکرگزاری از آن میگذرد.
یاد آن عهد که در بحر سفر میکردمکمر سعی خود از موج خطر میکردم
هوش مصنوعی: به یاد میآورم زمانی را که در دریا سفر میکردم و برای مقابله با امواج خطرناک تلاش میکردم.
چون صدف قطره اشکی که به من میدادندمیزدم بر لب خود مهر و گهر میکردم
هوش مصنوعی: وقتی به من قطره اشکی میدادند، آن را بر لب خود میمالیدم و درست مثل مروارید و زیورآلات میساختم.
یک جهان سوختهدل میشد اگر مهمانمبه دم گرم چراغ همه بر میکردم
هوش مصنوعی: اگر مهمان من با دل گرم و دوستانه به خانهام میآمد، همه کسانی که ناراحت و غمگین هستند را دلداری میدادم و به آنها امید میدادم.
گر دو صد قافله مخمور به من بر میخوردسر خوش از میکده خون جگر میکردم
هوش مصنوعی: اگر دو صد گروه مست به من برخورد کنند، من همچنان شاد و سرخوش از میکده، خون دل را به خودم نمیگیرم.
از چمن محو جمال چمنآرا بودمچشم پوشیده ز فردوس گذر میکردم
هوش مصنوعی: در میان چمن، زیبایی باغبان چمن مرا مجذوب خود کرده بود و من با چشمهایی بسته از بهشت میگذشتم.
میگرفتند بُتان گوش خود از افغانمدر دل سنگ به فریاد اثر میکردم
هوش مصنوعی: من با صدای فریاد خود به درون دل سنگها نفوذ میکردم، اما مجسمهها فقط گوشهایشان را از صدای من میپوشاندند.
گرچه دنبالهرو قافلهٔ دل بودمخفتگان را به سر پای خبر میکردم
هوش مصنوعی: با اینکه من همراه و پیرو قلب خودم بودم، اما به خوابزدگان خبرهای مهم را میدادم.
ز آشنایی بیطلسم ره و رسم افتادممن که از معنی بیگانه حذر میکردم
هوش مصنوعی: از آشنایی با دنیای جدید و بدون هیچ محدودیتی، راه و رسم خاصی پیدا کردم. در حالی که همیشه از درک چیزهای نا آشنا و بی معنی دوری میکردم.
ای خوش آن عهد که در مصر وجود از مستییوسفی بود به هرجای نظر میکردم
هوش مصنوعی: شادی آن زمان را تصور کن که در سرزمین مصر، به خاطر زیبایی و جذابیت یوسف، همه جا را با چشمانی پر از شوق و سرمستی میدیدم.
این که عمرم همه در مرحلهپیمایی رفتکاش یک بار هم از خویش سفر میکردم
هوش مصنوعی: در تمام عمرم فقط در مسیر حرکت کردهام و نتوانستهام لحظهای از خودم فاصله بگیرم. ای کاش یک بار هم فرصتی پیدا میکردم که به عمق وجودم سفر کنم.
یاد عهدی که به اکسیر قناعت صائبزهر اگر قسمت من بود شکر میکردم
هوش مصنوعی: به یاد زمانی هستم که اگر زهر هم نصیبم میشد، با اکسیر قناعت سپاسگزار میبودم.