غزل شمارهٔ ۵۷۵۶
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عدم وجود زیبایی و ویژگیهای مثبت در جهان شکایت میکند. او میبیند که هیچ اثر خوشایند و دلپذیری در زندگی نیست و اهل دل و محبت در میان مردم دیده نمیشود. عواطف و زیباییها به دست فراموشی سپرده شده و غم و کدورت بر زندگی حاکم است. شاعر به تجربه بدیهای جهانی اشاره دارد که باعث شده رنگ عشق و شوق فراموش شود و فقط نشانههای خسیسان باقی مانده است. او از دوری و غیبت زیباییها و حقیقت در زندگیاش رنج میبرد و به این نتیجه میرسد که در میان مردم امروزی هیچ معنایی و اثری از خوبیها نمیبیند.
اثر ز غنچه درین گلستان نمیبینمفغان که اهل دلی در میان نمیبینم
هوش مصنوعی: در این گلستان، نشانی از غنچه نمیبینم و افسوس که اهل دل و احساس در اینجا حضور ندارند.
چه زهر بود که چشم ستاره ریخت به خاککه شیر را به شکر مهربان نمیبینم
هوش مصنوعی: چه جنجالی به پا شده که چشمان ستارهها به زمین ریخته، به طوری که شیر را در کنار شکر مهربان نمیبینم.
چنان غبار کدورت دواند ریشه به خاککه خنده در دهن زعفران نمیبینم
هوش مصنوعی: غبار کدورت و ناراحتی در دل تا جایی نفوذ کرده است که حتی زعفران هم نمیتواند لبخند بزند و شادابیاش را نشان دهد.
چه نقش بود که بر آب زد سپهر دو رنگکه شیشه را به قدح همزبان نمیبینم
هوش مصنوعی: آسمان چه نقشی بر روی آب کشیده که نمیتوانم شیشه را در ظرف به زبان آورده و ببینم.
چنان شکستگی از صفحه جهان شد محوکه رنگ عشق به روی خزان نمیبینم
هوش مصنوعی: شکستگی و تغییرات در دنیای اطراف به قدری زیاد شده که دیگر محبت و عشق را حتی در دوران بیرنگ پاییز هم نمیتوانم ببینم.
جز آبروی خسیسان، که خاک بر سر آننشان آب درین خاکدان نمیبینم
هوش مصنوعی: به جز شأن و ارزش اندک مردمان بیارزش، هیچ نشانهای از حیات و زندگی در این دنیای خاکی نمیبینم.
ز چشم اختر بد آنچنان گریزانمکه ماه ماه سوی آسمان نمیبینم
هوش مصنوعی: از چشم ستاره بدجنس به قدری دورم که حتی ماه را در آسمان نمیبینم.
شکوفه ید بیضا به خاک ریخته استز لالهزار تجلی نشان نمیبینم
هوش مصنوعی: شکوفههای سفید به زمین افتادهاند و من در باغ لاله، نشانهای از درخشندگی و زیبایی نمیبینم.
چرا ز گوشه عزلت برون روم صائبز مردمی اثری در جهان نمیبینم
هوش مصنوعی: چرا از جای دور و خلوت خود بیرون بیایم؟ چون به نظر میرسد که از انسانها در این دنیا تأثیری نمیبینم.