غزل شمارهٔ ۵۹۳۳
این شعر بیانگر استغنا و بی نیازی شاعر از مظاهر دنیوی و تجملات زندگی است. شاعر با برشمردن مظاهر مادی و اعلام بی اعتنایی نسبت به آنها اعلام آزادگی می کند.ضمنا شعر نشان دهنده رضایت شاعر از وضعیت موجود و زندگی در وضعیت حال است. از دید شاعر، فقدان خوشیهای ظاهری زندگی بازدارنده حال خوش او نیست و اینکه نشان میدهد که زندگی او با محدودیتها و کمبودهای زیادی رو به روست اما او این محدودیت ها را نوعی برتری و فارغ البالی می داند و در نهایت، به نظر میرسد او در وضعیت استغنا قرار دارد.
یک چشم زدن فرقت می تاب نداریمتا شیشه به بالین نبود خواب نداریم
ما نمیتوانیم لحظهای از بادهنوشی فاصله بگیریم، چون اگر شیشهای در کنار تخت نباشد، نمیتوانیم بخوابیم.
تا بوسه چند از لب پیمانه نگیریمچون شیشه خالی به جگر آب نداریم
تا زمانی که از پیاله بوسهای نگیریم، چون شیشهای که خالی است، خالی از طراوت هستیم و سر حال نیستیم
در روز حریفان دگر باده گسارندماییم که می در شب مهتاب نداریم
دیگران در روز باده مینوشند اما ما هستیم که در شبهای مهتابی نیازمند باده هستیم
از حادثه لرزند به خود قصر نشینانما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم
قصرنشینان نگران بلا و حادثه هستند اما ما نگران هیچ نیستیم چون چیزی نداریم که از دست بدهیم
از نقش تو فانوس خیالی شده هر چشمچون شمع عجب نیست اگر خواب نداریم
از نقش تو هر چشم «فانوس خیالی» شده عجب نیست که مانند شمع بیداریم و بیخواب گشتهایم
در دایره بی سببی نقطه محویمهرگز خبر از عالم اسباب نداریم
در دایره بیدلیلی نقطه مرکز هستیم که محو گشتهایم و خبری از اسباب و علت نداریم
آیینه ما گرد تعلق نپذیردما چشم به خاکستر سنجاب نداریم
دل ما آلوده به تعلقات نگشته پس نیاز به پاک کردن آن نداریم. (خاکستر را برای تمیز کردن آینههای فلزی بکار میبردهاند احتمالا پوست سنجاب نیز برای نگهداری آینه یا برق انداختن آن بکار میرفته که شاید بین این دو کلمه «و» باشد یعنی خاکستر و سنجاب)
گرگان به سمورند نهان تا به گریبانما بی دهنان طالع سنجاب نداریم
درندگان لباسهای گرانقیمت از پوست سمور میپوشند ما بیدهنان و مظلومان قسمتمان سنجاب نیست.