غزل شمارهٔ ۶۲۵۱
هوش مصنوعی: این شعر درباره دختری به نام رز است که به نظر میرسد از جمعی بیرون شده است. شاعر از جانانش میخواهد حقیقت را بگوید که آیا او واقعاً از دلش بیرون رفته یا نه. او به تصاویری از عشق و زیبایی اشاره میکند و از احساساتی چون درد و عاشقانه صحبت میکند. در نهایت، شاعر به شوق و اشتیاقی که به آن دختر دارد اشاره میکند و احساساتی را که به او دارد به تصویر میکشد.
شنیدم دختر رز را ز محفل کرده ای بیرونبه جان خود بگو جانا که از دل کرده ای بیرون؟
هوش مصنوعی: گفته میشود که تو دختر زیبایی را از جمع بیرون کردهای. به جان خودت بگو، ای عزیز، آیا از دل من هم او را بیرون کردهای؟
اگر در پرده فانوس، اگر در غنچه می بینمتو از شوخی سری از جیب محمل کرده ای بیرون
هوش مصنوعی: اگر در نور چراغ نگاهت میکنم، یا در غنچهای که بسته شده، میبینم تو در حال بازی و شوخی هستی و چیزی را از جیب محفظهات بیرون آوردهای.
همیشه مردم چشم من از خون جگر پوشدلباسی را که پنداری ز بسمل کرده ای بیرون
هوش مصنوعی: مردم همیشه به خاطر غم و درد من، چشمانم را مانند لباسی میپوشانند، لباسی که گویی از خون جگر من ساخته شده است و تو فکر میکنی که این لباس از یک قربانی تهیه شده است.
دم عیسی به استقبال روحت جان فشان آیدگر از خود جامه آلوده گل کرده ای بیرون
هوش مصنوعی: اگر با روحی پاک و زنده به استقبال دم عیسی بروی، این لحظه برای تو پر از شادمانی و سرور خواهد بود؛ اما اگر خود را آلوده کردهای، نباید انتظار این خوشی را داشته باشی.
نرفتی نعره واری راه و خرسندی چنان صائبکه پنداری سر از انجام منزل کرده ای بیرون
هوش مصنوعی: اگر نروی، صدای بلندی مانند نعرههایت تو را به خوشحالی میرساند، چنانکه گویی از پایان سفر به بیرون آمدهای.