غزل شمارهٔ ۶۹۰۴
هوش مصنوعی: این شعر به معضلی انسان در زندگی و ارتباط با عشق و حقیقت میپردازد. شاعر از دل میخواهد که چرا در دامان میخانه و در حیرت مانده است و به جای حرکت به سوی شفافیت، در نیازها و خواستههای سطحی گرفتار شده است. او به دل توصیه میکند که از غم و کاهلی بیرون بیاید و به سوی حقیقت و عشق خالص حرکت کند. شاعر به دوری از بیتحرکی و افسردگی اشاره میکند و میگوید که زمان به سر آمده و باید با شجاعت و عشق به جلو رفت، زیرا فصل بهار در حال رسیدن است و فرصتها در حال از دست رفتن. در نهایت، او دل را نگران میکند که به حال خود نماند و به تغییر و تحولی مثبت فکر کند.
ای دل چه در قلمرو میخانه مانده ایحیران می چو دیده پیمانه مانده ای
هوش مصنوعی: ای دل، چرا در دنیای میخانه سرگردان ماندهای؟ مانند پیمانهای هستی که فقط به می نگاه میکند و در حالت حیرت است.
از بهر آشنایی این خونی حیااز صد هزار معنی بیگانه مانده ای
هوش مصنوعی: به خاطر آشنایی با تو، حیا و شرم از هزاران معنی و مفهوم دیگر دور مانده است و نمیتواند خود را در کنار این همه فهمیده قرار دهد.
جای تو نیست کنج خرابات بی غمیآنجا به ذوق گریه مستانه مانده ای
هوش مصنوعی: جای تو در گوشهی میخانه نیست، چون در آنجا بدون غم نمیتوا نستی. تو در شوق گریهی لذتبخش مستانه ماندهای.
وقت است غیرتی کنی و یک جهت شویپر در میان کعبه و بتخانه مانده ای
هوش مصنوعی: زمان آن فرا رسیده که احساس غیرت کنی و به یک سمت متمایل شوی؛ چرا که تو در میان کعبه و بتخانه سرگردانی.
جوشی اگر برآوری از دل بسر رسیچون درد اگر چه در ته پیمانه مانده ای
هوش مصنوعی: اگر احساسی عمیق از درون خود بروز بدهی، میتوانی به حقیقتی بزرگ دست یابی؛ مثل دردی که حتی اگر در ته ظرف باقی مانده باشد، هنوز وجود دارد.
همطالع همایی و از کاهلی چو جغدبی بال و پر به گوشه ویرانه مانده ای
هوش مصنوعی: تو شبیه پرندهای هستی که در یک ویرانه و بیتحرک مانده است، مثل جغدی که نه بال دارد و نه پرواز، و به خاطر تنبلی و بیعملی نتوانستهای از جای خود حرکت کنی.
عبرت ز شانه و دل صد چاک او بگیردر دودمان زلف چه چون شانه مانده ای
هوش مصنوعی: از شانه و دل پارهپاره او درس عبرتی بگیر، در میان زلف او چه کار کردهای که خود همچنان ماندهای؟
زنهار دل مبند به طفلان که عنقریبطفلان رمیده اند و تو دیوانه مانده ای
هوش مصنوعی: مواظب باش، دل خود را به بچهها نده، زیرا به زودی آنها از تو دور میشوند و تو در این میان تنها و گیج باقی میمانی.
فرداست در نقاب خزان گل خزیده استدر کنج آشیانه غریبانه مانده ای
هوش مصنوعی: فردا در حال نزدیک شدن است و زیبایی گل در زیر لباس خزان پنهان شده است. تو در گوشهای از آشیانه، حس تنهایی را تجربه میکنی.
همراه توست رزق به هر جا که می رویدر گوشه قفس چه پی دانه مانده ای؟
هوش مصنوعی: هر جا که بروی، روزی و نعمت با تو خواهد بود. چرا همچنان در قفس نشستهای و به دنبال لقمهای میگردی؟
بس نیست سقف چرخ، که در موسمی چنیندر زیر بار سقف ز کاشانه مانده ای؟
هوش مصنوعی: آیا کافی نیست که آسمان بر سر ماست و در چنین شرایطی، تو هنوز در زیر سقف خانهات به این حالت ماندهای؟
در سنگ لاله، در جگر خاک گل نماندای خانمان خراب چه در خانه مانده ای؟
هوش مصنوعی: در دل خاک درختانی که گل میدهند، دیگر جایی برای زیبایی و شکوه نیست. ای کسی که باعث ویرانی خانه و زندگیام شدهای، چه در خانهات باقی مانده است؟
خود را به نشائه ای برسان، ورنه عنقریبرفته است نوبهار و تو فرزانه مانده ای
هوش مصنوعی: به خودت کمکی کن و به حالت خوب و شاداب برس، وگرنه به زودی بهار به پایان میرسد و تو همچنان در ناامیدی باقی میمانی.
نعل حرم ز شوق تو صائب در آتش استغمگین چرا به گوشه بتخانه مانده ای؟
هوش مصنوعی: نعل حرم به نشانه دلتنگی برای تو در آتش است. چرا غمگین به گوشه معبد نشستهای؟