غزل شمارهٔ ۶۹۴۸
هوش مصنوعی: این شعر به حسرت و ندامت شاعر اشاره دارد. شاعر از یاسمن یاد میکند که هرگز از آن نچیده و از غفلت و بیاهمیتی خود به زیباییهای زندگی شکایت میکند. او به دلهایی که سرد و سنگدل هستند و از عشق و محبت دورند، انتقاد میکند. شاعر به استفاده نکردن از فرصتها و غفلت از عشق و زیباییها میگوید و حسرت میخورد که چطور نتوانسته از لذتهای زندگی بهرهمند شود. او از خود میپرسد که چرا در این دوران خزان، به سراغ رشد و شکوفایی نرفته و از درد و رنج ناشی از کمتوجهی خود شکایت دارد. در نهایت، او از وضعیت خود ناراضی است و به پوچی و تلخی زندگی اشاره میکند.
یک روز گل از یاسمن صبح نچیدیپستان سحر خشک شد از بس نمکیدی
هوش مصنوعی: در یک روز، اگر از یاسمن صبح گلی نچینی، زیبایی صبحگاه دیگر به خاطر کمبود محبت و عشق از بین خواهد رفت.
تبخال زد از آه جگرسوز لب صبحوز دل تو ستمگر دم سردی نکشیدی
هوش مصنوعی: از درد دل سوزانم، بر لب صبح تبخال زده است و تو از دل سخت و ستمگرت نتوانستی نفس سردی بیرون بدهی.
صد بار فلک پیرهن خویش قبا کردیک بار تو بی درد گریبان ندریدی
هوش مصنوعی: فلک بارها لباس خود را عوض کرده، اما تو هیچ وقت بیدرد و رنج، دلی را نشکستی.
چون بلبل تصویر به یک شاخ نشستیزافسردگی از شاخ به شاخی نپریدی
هوش مصنوعی: وقتی تو همچون بلبل روی یک شاخه نشستهای، به خاطر اندوه و غم دیگر به شاخههای دیگر نمیپری.
از جذبه آهن شرر از سنگ برآمداز مستی غفلت تو گرانجان نرهیدی
هوش مصنوعی: از تاثیر نیروی آهنی، شعلهای از سنگ به وجود آمد. تو به خاطر غفلت و بیخبریات، از این وضعیت سنگین و دشوار رهایی نیافتی.
این لنگر تمکین تو چون صورت دیوارزان است که از غیب ندایی نشنیدی
هوش مصنوعی: این لنگر اطاعت تو مانند دیواری است که از غیب ندا و پیامی نداشتی.
یک صبحدم از دیده سرشکی نفشاندیاز برگ گل خویش گلابی نکشیدی
هوش مصنوعی: یک صبح روشن، اشکی از چشمت نریختی و از گل خود هیچ عطری نپاشیدی.
چون صورت دیوار درین خانه شدی محودنباله یوسف چو زلیخا ندویدی
هوش مصنوعی: وقتی که مانند دیواری در این خانه شدهای، دنبالهی یوسف را مانند زلیخا نمیدوی.
گردید ز دندان تو دندانه لب جامیک بار لب خود ز ندامت نگزیدی
هوش مصنوعی: دندان تو باعث ترک خوردن لب جام شده است، اما تو یک بار هم لب خود را به خاطر حسرت نگزیدید.
زان سنگدل و بی مزه چون میوه خامیکز عشق به خورشید قیامت نرسیدی
هوش مصنوعی: از آن دل سنگی و بیروح، مانند میوهای ناپختهای که به عشق و نور قیامت نتوانستهای برسد.
ایام خزان چون شوی ای دانه برومند؟از خاک چو در فصل بهاران ندمیدی
هوش مصنوعی: ای روزهای پاییز، تو چه زمانی به بار میآیی ای دانهی پرورشیافته؟ در زمانی که از خاک در بهار روییدهای، چرا در این فصل پاییز ظاهر نشدی؟
نگذشته ز آتش، نخورد آب خردمندتو در پی سامان کبابی و نبیدی
هوش مصنوعی: خردمند از آتش کبابی عبور نکرده و به دنبال راه چارهای نیست که به او آب بدهد.
در پختن سودا شب و روز تو سر آمدزین دیگ به جز زهر ندامت چه چشیدی؟
هوش مصنوعی: در طول روز و شب، تو در حال جوشاندن غم و اندوه بودی و از این آتش چه چیز جز تلخی و پشیمانی به دست آوردی؟
پیوسته چراگاه تو از چون و چرا بوداز گلشن بی چون و چرا رنگ ندیدی
هوش مصنوعی: همیشه چراگاه تو به دلیل عدم سؤال و پرسش بوده است؛ از باغی که هیچ نقص و کمبودی ندارد، رنگ و زیبایی ندیدهای.
از زنگ قساوت دل خود را نزدودیجز سبزه بیگانه ازین باغ نچیدی
هوش مصنوعی: به قلب خود ظلمت و زشتی را راه نده و فقط از زیباییهای این باغ استفاده کن و بیدلیل به سراغ چیزهای بیگانه نرو.
از بار تواضع قد افلاک دوتا ماندوز کبر تو یک ره چو مه نو نخمیدی
هوش مصنوعی: بخاطر فروتنی تو، قد آسمانها دو برابر شد و به خاطر غرور تو، مانند هلال ماه از رشد باز ماندی.
از شوق شکر مور برآورد پر و بالصائب تو درین عالم خاکی چه خزیدی؟
هوش مصنوعی: از خوشحالی شکر، مور پر و بال میزند. صائب، تو در این جهان خاکی چه چیزی را پنهان کردهای؟